تبليغاتX
خشک مقدس

خشک مقدس

امشب اشکی می ریزم - مرجان زیبای مشرقی - اشکهای عشق - پارک وی

08/02/1390

 

گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی؟

گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی!

فریاد کشیدم تو کجایی؟

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حـــــادثه هم فکـــــــر خطر باش

 

هر منزل این راه بیابان هلاک است

هر چشمه سرابی است که بر سینه خاک است

در سایـــه هر سنگ اگر گــــــــــــل به زمین است

نقش تن ماری است کـــــه در خواب کمین است

 

در هر قدمت خــــار!

هر شــاخه سر دار!

در هـــــر نفس آزار!

هر ثانیـــــه صد بار!

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفرباش

هــــــم منتظر حادثه هم فکر خطـــــر باش

گفتم که عطش می کُشدم در تب صحرا!

گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا!

 

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست!

گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست

گفتم که در این راه ، کو نقطه آغــاز؟

گفتی که تویــــــی تو خود پاسخ این راز!

چون همسفــــــر عشق شدی مرد سفـــــر باش

هــــــــــم منتظر حادثــــــه هم فکر خطــــــــر باش

 

 

مرجان

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 21:19  توسط کاوه  | 

بهار سال هشتاد وهشت

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

امروز یک هفته از عید نوروز باستانی می گذرد، یادش بخیر بچه که بودیم عشق می کردیم واسه عید بازدید از اقوام و عیدی گرفتن از بزرگترها ، یاد ترانه فرهاد افتادم که برای کودکی خونده بود؛ خلاصه صفای سابق رو نداره همه چیز شده ماشینی ، من این روزا میرم باشگاه بدنسازی با اینکه  مرجان ازم خداحافظی کرده بود با این همه به خاطر علاقه ای که بهش داشتم و بنا به پیشنهاد مرجان من به این رشته ورزشی رو آوردم، پس از سپری شدن چند روزی از عید من باشگاه بدنسازی بودم داشتم آماده میشدم برای نرمش که مبایلم زنگش به صدا در اومد با یک شماره ناشناسی مرجان بهم زنگ زده بود از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم، این صدا برام یه صدای ناجی بود صدایی که تا میشنیدم قلبم تند تند به صدا در می اومد دست و پام میلرزید و منو تسلیم میکرد ؛ سلام خوبی مرجان دلم برات تنگ شده سلام کاوه من هم دلم برات تنگ شده ؛ شروع به گلایه کردم مرجان خیلی بی انصافی چرا منو از خودت دور کردی آخه این حرکتها چه مفهومی داره تو را به حرمت فاطمه زهرا اذیتم نکن؛ کاوه من اذیتت نمی کنم نمی خوام اذیت شی تو آخه نمی دونی مشکل دارم؛ مرجان من خوب می دونم شما مشکل داری خواهش می کنم به من اعتماد کن؛ کاوه نمی دونم چی بگم زنگ زدم حالت رو بپرسم، مرجان کجایی؟ ما خونه بابا بزرگ هستیم در اردون وای خوش به حالتون کاش من هم اونجا بودم ، کاوه بابا بزرگ مریض شده حالش خوب نیست؛ از طرف من به خانواده سلام برسون؛ زحمت کشیدی مرجان خانم..... تعطیلات نوروز تا چشم بهم زدی تموم شد.

امروز سه شنبه 25/02/88 اردیبهشت ماه هست. مرجان اس ام اس داد که بابا حسین سه شنبه پنج بعد از ظهر دارفانی را وداع گفته؛ زنگ زدم به مرجان ؛ مرجان غم آخرتون باشه بهتون تسلیت می گم منو هم شریک غم خودتون بدونید خوش به سعادتش که پاک آمد و پاک رفت، در این روزا مرجان مسولیت سختی داشت همش مشغول دادن چایی به فامیل و کسایی که بابا حسین  میشناختن و از دور و نزدیک برای همدردی با خانواده ایشان اومده بودن؛ خلاصه این چند روز سپری شد من در این مدت زیاد با مرجان صحبت نکردم چون اونجا اصلا آنتن نمیداد.

امروز چهارشنبه 02/03/88 خانواده مرجان حاضر میشن به اتفاق خانواده بروند به مراسم چهلم بابا حسین.

مرجان با خانواده نرفته قرار شده همراه خواهرش باهم بروند از قرار معلوم مرجان همراه خواهرش هم نرفت با مرضی خانم باهم موند در تهران . پس از چند روز خانواده مرجان؛ مامان و آبجی کوچک مرجان به همراه دامادشون به تهران اومدن و پدر چند روزی رو تنها با مادرش خلوت کرد تا درد دلی باهم بکنند؛ پدر میخواست مادرش رو راضی کنه که همراهش بیاد تهرون زندگی کنه و یا بیاد یزد پیش دختراش زندگی کنه ولی مادر بزرگ خونه خودش؛ خونه خاطرات را به این زودی نمی خواست از دست بده؛ از این رو با پسرش صحبت می کنه و ازش میخواد که در ولایت بماند بهتر از شهر هستش . خدا طول عمر بده به مادربزرگ بنده خدا تنها مانده ؛ دیگر مثل سابق سرش شلوغ نیست که نوه هاش از تهران می اومدند برای دیدن بابابزرگ و مادربزرگ دیگر باغ انار صفای سابق رو نداره انگار درختهای انار هم عمرشون بسته به عمر پدربزرگ و مادربزرگ .

من این روزا سرم مشغول کارهای گمرکی بود یه بار گمرکی واقع در شهر ارومیه داشتم موقع برگشت از ارومیه با مرجان صحبت کردم  کاوه خواستگاری فعلا کنسل شد تا یه سال بعدش هم من هم کارهام تا آذر ماه فکر کنم تموم بشه؛ تو هم به کارات برس، باشه مشکلی نداره

پس از چند روز بازم طبق روال همیشه یهو نه به اس ام اس هام جواب داد نه به تماس هایم  اس ام اس داد دست از سرم بردار من نمی خوام ازدواج کنم می خوام به درسام برسم من گوشی رو دیگه خاموش می کنم این خط رو هم می خوام بفروشم به خونه هم زنگ نزن قطع هستش ؛ باز شروع شد این دیگه برایم عادت شده بود ؛ سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین ؛ یادت میاد اون همه قول و قرارهایی که باهم بستیم ؛

بعد از یه ماه من دوباره اؤ مرجان اس ام اس دريافت كردم ايندفعه رك باهاش صحبت كردم خيلي شكسته شده بودم . مرجان خانم من ايندفعه با خواهرت صحبت مي كنم ازت رنجيدم . كاوه ببخشيد تو رو خدا به امام حسين شرايط بدي دارم مشکلات منو که خودت میدونی. گفتم بهونه در نیار من زنگ میزنم خواهرت ؛ زنگ زدم و تمام ماجرا رو بهش گفتم؛ ایشون بازم حق رو به خواهرش دادن ولی طرف منو هم نگه داشتن ؛ ناگفته نماند من طی این مدت     

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 11:39  توسط کاوه  | 

مقدمه

خشک مقدس

اجتماع بدون نظم دوام نمی آورد و نظم هر جامعه تنها با حفظ مقررات و قوانین آن امکان پذبر است. یکی از اساسی ترین وظایف اجتماع استوار کردن روابط زن و مرد بر بنیان های منطقی است، و ازدواج اساسی ترین عمل در تنظیم این رابطه است. خانواده که در نتیجه این نظم بوجود می آید شالوده و ضامن دوام جامعه است

زیرا مهمترین وظیفه پدر و مادر پس از تامین نیازهای جسمانی کودک انتقال و آموختن قوانین و مقررات اخلاقی جامعه به اوست . کودک چون زمینی آماده کشت است که اگر درست پرورده نشود گیاهان هرز در آن بسیار خواهد رویید. اگر محیط برای این انتقال و آموزش نا مناسب باشد خانواده فردی می پرورد که به جای حفظ نظم و دوام جامعه آنرا متزلزل می کند. عواملی که باعث بوجود آمدن محیط های نامناسب خانوادگی می شود بسیار است. پیوند های نادرست که بر اساس دیگری غیر از محبت و علاقه زن و مرد بسته می شود پیشاپیش به ایجاد یک محیط بی -آرام خانوادگی خبر می دهد با این حال و با وجود نمونه های فراوان بسیاری از پدران و مادران  فرزندان خود را به دلایلی که اغلب ریشه های مالی دارد به ازدواج های غیر منطقی وا می دارند و جوانان بی تجربه خود را اسیر یک جهنم دایمی می کنند و آگاه یا ناآگاه سبب ایجاد اینگونه محیط های نا مناسب می شوند. بیشتر پیوندهای نادرست پس از مدت کوتاهی از هم می گسلد و صرفنظر از بدبخت کردن زن و مرد کودکانی را که باید افراد مفید جامعه اینده باشد سرگردان می کند و مسائلی مانند (( زن بابا )) ، (( ناپدری )) و به خصوص ( کودکان بزه کار ) را بوجود می آورد.

ازدواج مساله کوچکی نیست و والدینی که می خواهند برای فرزندانشان خانواده تشکیل بدهند نه تنها مسئول خوشبختی یا بدبختی فرزندان خود هستند بلکه باید به عواقب اجتماعی آن نیز بیندیشند. جوانی که می خواهد ازدواج کند نه فقط در این امر بی تجربه است بلکه اسیر احساسات خود نیز هست به همین جهت نمی تواند به مسایلی که در زندگی آینده اش وجود خواهد داشت عاقلانه بیندیشد اما با فرزندی از یک خانواده دیگر در زیر یک سقف زیستن متضمن مشکلات و اختلافات بسیاری است به همین جهت پدر و مادر نه تنها فرزندانشان را نباید خلاف تمایل او به ازدواج وادار کنند بلکه باید به جای دخالتهای بعد از ازدواج در زندگی فرزندانشان که مسبب بسیاری از اختلافات خانوادگی است – پیشاپیش با مطالعه و تحقیق درباره عروس یا داماد آینده خود و چگونگی خانواده او از درستی ازدواج آنها مطمئن شوند.

.

.

من در خانواده با اسالتی برزگ شدم و با توجه به شناختی

  که در این مدت من از خانواده شما داشتم ، در این اندیشه بودم

 که چون هر دو خانواده اسالت دارند

 پس مشکلات و مسائل سطح پایین دیگه پیش نخواهد اومد،

 از شما انتظاری کاملا متفاوت در برخورد داشتم اما نمی دونم چرا این طوری شد ؟!!!!

همه ما محدودیتهایی رو داریم اما میشه با دیدی

باز و کمی رودر رویی و کسب اعتماد و کاملا بزرگ منشانه و جدی از نظرات هم با یک گفتگو برای مقدمه آگاه بشیم و امکان نداره

 راهی هم برای گفتگو (در عصر ارتباطات) نباشه ،

 مگه اینگه ما قصد دیگه ای رو داشته باشیم

 و یا برای  چیزی که اسمش رو علاقه گذاشتیم اهمیت قائل نباشیم.

 و با اون بازی کنیم که این دقیقا نشان دهنده عدم رشد فکری و عاطفی رو و اجتماعی رو نشان می دهد، زیرا اگر ما رشد عاطفی کرده باشیم

 معنا و مفهوم و ارزش عشق بزرگ را می فهمیم،

و اگر رشد فکری کرده باشیم در مواجهه با عشق بزرگ کاملا جدی فکر می کنیم

 و با نهایت احتیاط و اهمیت اون رو (با تبادل فکر و گفتگو و نظر خواهی)

برسی و دنبال می کنیم و اگر اون عشق رو به هر دلیلی ارزشمند ندونستیم

دیگه وقت واسش نمی ذاریم و عاشق رو کاملا از نظرمون مطلع می کنیم.

و اگر رشد اجتماعی کرده باشیم

 معنا و ازش خوشحالی و خوشحال کردن و ناراحتی و ناراحت کردن

 رو کاملا متوجه می شویم و هیچ گاه باعث رنجش نمی شویم.

 منی که هر لحظه در فکر کاری برای خوشحالی و کمک به شما بودم!

 برای جلب اعتماد و برای نشان دادن صداقت و یکرنگی خود.

این نهایت بی انصافی.

 شما فقط خوشحالی خودتون رو ملاک قرار دادید

 و این از نظر روانشناسی تنها یک هوس است نه عشق.

عشق، عاشق و معشوق را به واسطه علاقه دوطرفه آنها

به هم از محیط کوچکشون وارد محیطی بزرگ می کند

 و فکر اونها رو بزرگتر و محیط رو شادتر و نگاه به آینده رو اومیدوار تر می کند.

شما عاشق رو به واسطه این که برای خودتون می خواستید

 در واقع زندانی خود کرده بودید

 و اومید و لذت زندگی رو از او گرفته و به او تنها غم و انتظار دادید.

عشق با بدبینی و سوء ظن همراه نیست.

 عشق یک اعتماد هست. یک اطمینان است و پس از شناخت رفتار،

گفتار و احساسات عاشق، و به جهت یک آگاهی عمیق به وجود می آید.

 به همین خاطر ابتدا اعتماد به وجود می آید  و بعد عشق منعقد(بسته،ایجاد) می شود

عاشق، خود را ملزم می داند که حریم عشق و معشوق را رعایت کند

 و هنجارها (احترام ،قانونهای رفتاری و...)

 را به نفع لذت خود نمی شکند.

و در آ خر اینکه: عشق باید یک وحدت و یکپارچگی بین شما ،

 افراد و همه هستی ایجاد کنه

 

در خلوت بنشینید و با وجدان خود که تعارف هم باهاش ندارید قضاوت کنید  

 

  1. تقدیر آنگونه شد که انسان اراده کرد،
  2. بندگان را هر یک راهیست ، هر یک را مرامی
  3. برخی نیک صفت و پاکدامن ، بعضی وسوسه اندازو شر
  4. عده ای را گویند با عاقبت ،عده ای را بی سرانجام
  5. عده ای با عشق در دست، بازی می کنند ،عده ای آن را در دل جا سازی می کنند
  6. مردمانی ساده و پاک بی هر ریا و  آشکار ،مردمان دیگر سکه روی ، که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
  7. افرادی قدرتمندو بی آزار ، در عجب شدیم دیدیم این دیگر افراد ضعیف را در کار زار !
  8. قدرتمندان چون به وجود خود ایمان دارند نشانی از خشم و ضربت بر دیگری نگذارند، اما این ضعیفان چون کم آرند به ضرب پتک توهین و ناسزا نیک ر ا عقب آرند
  9. سرانجام این همه بازی و زور ،اینست که ضعیفان یا صالح و نیک شوند یا از سر جهل و سخن دیگران تبعید به سرای هم خویشان شوند
  10. پس بدان یک دور که بگذرد آب از سر ت تو  ای جوان ، دگر بار با هر تلاش نشوی آن آدم پاک روان
  11. چشمها را باز نکردی و قدر خویش ندانستی نیک جان ،و رفتی از بسوی جهل و نادانی و تکبرو شیطان ای جوان
  12. و حال باز گشتنت محالست و بعید،  ای عاشق تاریک جان
  13. این سبب شد که تو را راندیم از سرای قلب خویش ،چون ویران کرد فکر کورت دل ما را
  14. این چنین است  ای تنگ دست تاریک جان،که تو فقر فهم عشق داری و گوش به حرف این و آن
  15. بار ها یارت بگفت : با من بمان    با من بمان ، اما که گفتی: با چه کس ؟ این و آن ؟!
  16. خود ندانسته نمایاندی ، عشق را بازیچه دست نشاندی
  17. این را بدان روزی رسد که دگر یار بازی کند با دلت، ای عاشق بی وجدان
  18. از هر کتاب و راه وارد شدند اراده ها جمع شدند بارها فکرها آفریده شدند تمام قدرتها صرف شدند تا تو بازآیی به خویشتن ،اما که ظلم کردی به خویشتن
  19. پاکان  با پاکان محشور شوند و کور دلان را با همانندشان
  20. چون عقل در غرور داخل شود دیگر چشم عقل کورشود  و عاقبت حق را نبیند
  21. آن دوست که راه آسمانی و راست ، تورا خواند با آن که تورا با میلت به جلو راند تفاوتها دارد
  22. عقل سالم و بینا داشتن ملاک تشخیص اینهاست ، ورنه کور را چه نیاز به چشم بیناست ؟!!
  23. از آسمان تا زمین سوگندت دادیم اما عاقبت کارت همین !
  24. از عاقلان تا کاشفان عقل و خرد ، دادیم تو را نصیحت، اما تو را نیافتیم باز در نیک خرد
  25. آن روز که مشتت را باز کنی و دلت را از خشم نسبت به ما خالی وبه مهرو محبت باز کنی، دست یار دگر بار بسویت دراز می شود
  26. ای کاش دیر نکنی ،که آن چهره پاکت هم اکنون از یاد رفته
  27. به  خدا سوگند که از ناراحتی تو حافظه ام بر باد رفته ،هر چقدر نگاهت میکنم و بعدها از تو یاد می کنم می بینم که چهره ات از یاد رفته !!!
  28. گر گویی عاشقی و دوستدار ما ،این گونه نخواهیم نشست پس از پایان درس رسما قدم برمیداریم برای رسم(ایرانی)
  29. اما (گر بگویی با تو هستم،) تا آن زمان فکرهایمان آسوده است چرا که آینده و همراه هر دو به بهترین شکل آماده است
  30. لب به سخن بگشا گر حقیقتا دوستداری آینده ات را ، مگر نمی توانی تصمیم بگیری(برای) یک عمر زندگی ات را ؟!
  31. گر سخن گویی راه روشن می شود ، یا تصمیم وصال گیریم یا قلبها جدا می شود
  32. همیشه نمی توان برد رفتار را طبق میل والدین، چرا که اینان خوابندو قافل از فکرو قلب ما و نخوانند آن را
  33. تا نگوییم این گونه است ندانند،آن زمان هم که فهمند شرطها گذارند به جای آنکه روی به کمک ما آرند!، افسوس که کار درست را نمی دانند
  34. محدودیت و اعمال قانون را ویژگی و حسن خود دانند اما نمی دانند که فرزندانشان با این کار آنان را غریبه می خوانند
  35. فرزندان با این همه ، با پدر و مادر  از دل و جان دوستی می کنند اما در مواقعی هم با نهایت منطق و عقل کاری برای (آینده) خود می کنند
  36. بچه همیشه بچه نمی ماند بزرگ می شود ،کودک هم روزی از عاقلان می شود و عاقل هم روزی عاشق یار خود می شود
  37. بنگر که چگونه(خدا) در سر راه هم انداخت ما را، روزی فکرش را هم نمی کردم که که انتخاب او برای من، تویی حالا !
  38. دگر عشق را گدایی نخواهم کرد از تو، چرا که حتی  رحم  نکردی به عاشقت تو
  39. گر عاشق عاقل باشی و خواستار ما،چون ما را به عقب راندی، خودت سخن گویی و می آیی به سمت ما  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 19:6  توسط کاوه  | 

اي تمام فكر من

                                                                                                            

                  

تقديم به تو عشقم

 

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد

اي تمام فكر من در روز و شب اي همه هذيان من در سوز و تب

اي نهان در پيكرم چون جان شده همچو بوي گل ، به گل پنهان شده
 


آه اي بالاترين سوگند من اي نهان در گريه و لبخند من
اي شكوه آسمان در چشم تو اي خداي قهر و ناز و خشم تو
اي بهشت دلكش موعود من خون گرم زندگي در پود من
اي تمناي دل تنهاي من اي چراغ روشن شبهاي من
گر كه ياران غافلند از ياد من از دل ديوانه ي ناشاد من

 
                                                         
 

عشق تو ، چون در دلم باشد چه غم چونكه تا روز قيامت با تواَم
خلق گويند كه گر او يار توست اشعار غم از چه در اشعار توست
گر دل او با دل تنگت يكيست ناله هاي حسرتت از بهر چيست
آه ، من ديوانه ام ، ديوانه ام جز تو از خلق جهان بيگانه ام
دوستت دارم ، تو مي خواهي مرا باز مي ترسم نمي دانم چرا
واي اگر نامم بميرد بر لبت يا فرو بنشيند اين سوز تبت
 


واي اگر روزي فراموشم كني با غم هجران هم آغوشم كني
آه مي ترسم شبي طوفان شود ساحل اميد من ويران شود
گر زِ دريا قطره اي هم كم شود مرغ طوفان سينه اش پر غم شود

تو ای جـــــان دل من هستی من

 

تو ای در شام غم ها مستی من

 

تو ای بنشسته با خون در وجودم

 

تو ای امید و عشــق و تار و پودم

 

تو در چشم منی هر جا که هستم

 

تو را هر جا که هستی می پرستم

 

دل درد آشنــــــا را در تو دیده ام

 

تو می دانی خدا را در تو دیده ام

 

نمی دانم که بی تو چیستم من

 

اگــــــر روزی نباشی نیستم من

 

در این سینه دلــــی دیوانه دارم

 

چه گویم دشمنی در خـانه دارم

 

 چه شام ها که دلم با تو گفتگو دارد؛ تو قبله گاه دل من ؛ دعا چه می دانی؟

حسد با خــــــــــون بود نقش وجودش

 

همین است، ار بسوزی در تار و پودش

 

اگر آســـوده ماند هم که دل نیست

 

دل است نازنینم سنگ و گل نیست

 

            زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم

              اما گریه به من نیاموخت چگونه زندگی کنم

              تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

              اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کن

یادت باشه که ... اگر کلید قلبی رو نداری رهایش نکن صبر کن تا پیداش کنی به چشمان کسی نگاه نکن اگر بدانی روزی به او دروغ خواهی گفت به کسی سلام نده اگربدانی خداحافظی در پیش است دست کسی را نگیر اگر روزی رها یش خواهی کرد به کسی نگو دوستت دارم اگر دیگری در فکرت هست برای رسیدن به اودست از تلاش برندار اگر بدانی عشقت هوس زودگذری نبوده

 

می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش ، این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

می دونم که خنده هایم برای تو گریه و درده ، می گذری از من و می ری اما باز من برمی گردم

می دونم برات عجیبه چرا من با همه غرورم ، پیش همه بدی هام ، چه جوری بازم صبورم

می دونم واسه ات سواله که چرا پیشت حقیرم ، دور می شی منو نبینی باز سراغ تو را می گیرم

می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم ، تو نبینی گریه هام و هر دو چشمام و می بندم

چاره ای جزء این ندارم ، آخه خون شدی توی رگهام ، می میرم اگه نباشی بی تو  بد جوری خیلی تنهام

می دونم یه روز می فهمی ، روزی که دنیا رو گشتی ، من چه جوری تو را خواستم

تو چه جور ازم گذشتی

بهار عاشق بود و زمین معشوق عشق بی تابی می آورد

و بهار بی تاب بود.

زمین اما آرام و سنگین و صبور ؛ بهار پرده از عاشقی برداشت.

آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب ؛ جهان حیرت کرد

خاک جان یافته است نکند سنگ شوی، با این همه شور دلتنگ شوی

باز کن پنجره را بهاران را باور کن.

کنار سفره هفت سین برای هم دعا کن شاد باشید و همیشه بهاری.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:53  توسط کاوه  | 

وقتی که تو رو دیدمت

                                       به نام عشق به نام خــــــدا خالق انسان
  خالق غم ها   به نام غم ها بوجود آورنده اشکـــها   به نام اشــک تسکـین دهنده قلبها   به نام قلبها ایجادگر عشق   به نام عشق زیباترین خطای انسان   شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!                 بازیهای تقدیر و سرنوشت از یکجا شروع می شود که انسان خودش هم فکرش را نمی کند ، این بازی برای من هم از یک روز گرم تابستانی آغاز شد ...اون روز جهت یک کار ترخیص به شرکتمان رفتم که نزدیکی میدان مهناز (تختی) بود . قبل از رفتن دنبال یک کتاب قدیمی بودم که در رابطه با ترجمه متون تجاری به انگلیسی بود، واسه همین بود که رفتم میدان انقلاب ، از چند تا کتابفروشی سوال کردم گفتند نداریم از یه طرفی هم دیر وقت بود می خواستم زودتر برسم به شرکت ، گرما از یه طرف و ترافیک هم از یه طرف اعصاب آدمو خرد می کرد ، همین که سمت سواريهاي هفت تیر رفتم تا از اونجا به ميدان مهناز بروم كه یهو چشم به یه دختر چادری نازی افتاد که از کنارم رد شد، اون سر به زیر و سنگین رفت اون سمت خیابون من تا دور شدنش نگاه کردم، گفتم خدایا به بزرگواریت شکر چی آفریدی، با خودم گفتم بزار
برم دنبالش ببینم کجا می ره هدفم آشنا شدن با اون بود چون دختری زیبا و سنگین بود واسه همین دنبالش راه افتادم ، اون متوجه نبود که من دنبالش هستم کمی قدم هامو تند تند ورداشتم اومدم سمت اون تا به پشت سرش رسیدم ، می ترسیدم بهش چیزی بگم ازش سبقت گرفتم و به یه بهانه ای برگشتمو نگاش کردم ،وای دختری فوق العاده زیبا با قد بلند مانکنی بود با صورتی سبزه چشای درشت ، دست و پاهام می لرزید حرف نمیزدم و مات و مبهوت بی اختیار به چشمانش نگاه می کردم به خودم کمی اراده دادم و با صدایی که انگار از ته چاه می اومد بهش گفتم سلام ، اون هیچ جوابی بهم نداد ، باز دنبالش راه افتادم نمی تونستم بی تفاوت باشم بهش آخه اون فوق العاده زیبا بود و من احساس کردم که چند سالی است که می شناسمش یه حس غریبی داشتم ، حالا پا به پایش راه می رفتم و من فقط ازش سوال می کردم و اون هیچ توجهی بهم نمی کرد خدا خدا می کردم که با من حرف بزنه سر کوچه جلوی یه میوه فروشی پاش لیز خورد کم بود سرش به دیوار بخوره که با دستش خودشو کنترل کرد ، من بهش گفتم چیزی نشد که ، خندید و گفت نه برگشتم به شوخی بهش گفتم حالا دیدی ما هم خدایی داریم این همه التماست می کنم و شما انگار نه انگار که کسی باهاته ، برگشت بهم گفت که کتابهاشو نگه دارم تا چادرشو درست کنه، کلاسورشو که داد به من لای کلاسرشو دیدم در رابطه با ورزش بود، مشخص بود که ورزشکاره چون هم قدش بلند بود هم اندامش مانکنی، حالا باهم تا یه مسیری رو به سمت جمالزاده شمالی رفتیم ، وای نمی دونید چقدر خوشحال بودم که تونسته بودم رضایتش رو جلب کنم، به دم آموزشگاه که رسیدیم دیدم می خواد ازم خداحافظی کنه گفتم مگه می خواهی بری این آموزشگاه، گفتش که آره، من وارد ساختمون شدم بهش کارتم دادم و اون ازم گرفت و ازم خواهش کرد که دیگه نیام دنبالش چون خواهرش هم توي همون آموزشگاه هست، ازش خداحافظی کردم و بهش گفتم کارت منو پاره نکنی ها هدفم خیره خانم و اون با صدای گیراش گفت باشه ازم خداحافظی کرد و رفت آموزشگاه، من راه افتادم برم شرکت ، ولی نمی تونستم اونو تنها بگذارم واسه همین نشستم جلوی آموزشگاه مثل بت همونجا آویزون شدم، داشتم به اون لحظه ای که دیدمش فکر می کردم، نمی دونم سه ساعت یا سه ساعت و نیم منتظرش شدم ، که دیدم کلاس داره تعطیل می شه داشتم نگاه می کردم تا ببینم عشقم هم باهاشونه که دیدم یواش یواش از پله ها می آد پایین من اون ور خیابون بودم اون منو ندید خیال می کرد من دیگه اونجا نیستم ، تا که منو دید یجا خشکش زد راست می گفت با خواهرش به اتفاق دوستش داشتند می رفتند سمت خونه ، دنبالش راه افتادم تا مسیر خونشونو بدونم ! آخه من اونو واسه زندگی انتخاب کرده بودم واسه همین می خواستم که تمام مشخصاتشو کنکاشی کنم از یه طرفی هم بلیط داشتم برای شهرستان ، به هر حال پشت سرش راه افتادم اون کمی از خواهرش فاصله گرفت با اشاره گفت که نیام دنبالش خواهرش می بینه زشته ، منم با اشاره گفتم تو خیالت راحت باشه ، از پایین میدان انقلاب از خواهرش خداحافظی کرد و با دوستش رفتند سمت مسیر سید خندان منم اونجا وایستادم ، اونا سوار تاکسی شدند روم نشد کنارش بشینم یک خانم اومد و کنارش نشست ماشین پر شد منم دیدم که اینا رفتند خواستم دنبالشون راه بیافتم واسه همین یه موتوری گرفتم گفتم دنبال اون ماشین هر جا رفت بره سوارش شدم ولی از شانس بدم توی چراغ گیر کردیم و اونا از ما فاصله گرفتند دیگه گمش کردم ، وای چه بد شد نتونستم بهش برسم ولی از یه جایی هم خیالم راحت بود که شماره بهش داده بودم ولی نگران از اینکه زنگ می زند یا نه ؟با افکار پریشان ادامه دادم رفتم سمت شرکت مدیر شرکت برگشت بهم گفت هیچ معلومه کجایی چرا گوشیت خاموش بود گفتم شارژم تموم شده بود و هیچ حوصله هم ندارم ، برگشتم به سمت خونه یکی از دوستام اونجا تا صبح نخوابیدم ، مونده بودم چیکار کنم ، صبح همون ساعتی که دیده بودمش رفتم ولی ندیدمش تا تعطیلی آموزشگاه صبر کردم ولی بازم خبری نشد ، صبح دوباره از همان مسیر رفتم ولی بازم موفق نشدم دیگه کم کم نا امید می شدم گفتم خدایا اون که کارتمو گرفته پس چرا زنگ نمی زنه برگشتم خونه خواهرم نزدیکی های عصر بود، داشتم به اون فقط فکر می کردم صورت مثل ماهش و صدای ناز و گیراش و برخوردی که باهم داشتیم ... اس ام اس دریافت کردم با این عنوان: که خیلی براش جالب بود این برخورد من و چرا براش انتظار کشیدم ، چرا اصرار داشتم باهاش آشنا شم ، بهش گفتم : ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟اس ام اس داد که من تارا بیست سال دارم ؛ و در حال حاضر بستگبال کار می کنم مربی بستگبال و شنا هستم؛ شما؟ منم جواب دادم من اصغر بیست و نه ساله بچه تهرون نیستم شهرستان هستم جلفــــــا؛ و کارم ترخیص کالا از گمرکات هستش ، گفتم داداش هم داری گفتش بلی، یه داداش دارم که نیروی انتظامی هستش مامور پلیس 110 ؛ گفتم خیلی خوبه اون ازم پرسید قصد شما چی بود از این آشنایی با من ؛ گفتم تارا من می خوام بیشتر با شما آشنا بشم و اگر افتخار آشنایی با من رو بدید هدفم خیره به مرتضی علی ؛ گفتش باشه گفتم می تونم به شما زنگ بزنم، بله ؛ سلام تارا خانم من از بابت مثله اون روز از شما خیلی عذر می خوام کم بود سرت بخوره به دیوار شرمنده اینو بزار رو حساب خوش شانسی من ؛ آخه اگه این اتفاق نمی افتاد، فکر کنم شما عمرن با من حرف نمی زدید ؛ خندید گفتش واقعا ؛ پرسید اصغر منو چقدر دوست داری گفتم ما هنوز تازه باهم آشنا شدیم ولی دوستت دارم واسه همین بود که سه – چهار ساعت منتظر شما شدم و برام می یاد دختر نجیب و خانواده داری باشی؛ گفتم اصالتن بچه کجایین ؛ من و خواهر وداداشم تهرون به دنیا اومدیم ؛ و بابا و مامانم بچه  يزد  هستن ؛ ما یه خانواده مذهبی اصیل هستیم؛ من گفتم مشخصه از حجاب و پوشش خوبتان؛ گفتم تارا یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفت نه بگو ؛ شما مانتو هم می پوشید یا نه ؛ اوایل چرا می پوشیدم ولی اینجوری راحتم؛ چطور شما مخالف چادر هستین ؛ نه عزیزم خواستم بدونم؛ ازم پرسید خونه شما کجاست گفتم خونه ما جلفا هستش ؛ بابا و مامانتون هم اونجان - چیکاره هستن ؛ بله  بابام بازنشسته گمرکی هستش و همه اونجا ما رو میشناسن جای کوچکی هست و همه هم دیگرو تا حدودی می شناسن ؛شما چی تارا خانم ؛ ما خونمون دو راهی یوسف آباد هستش ؛ بابا و مامانم معلم هست بابام بازنشست شده و مامان هم درس قرآن می ده ؛ گفتم چه خوب یه خانواده فرهنگی و مومن و متعقد ؛ تارا قول می دی به مامانت بگی به مامانم درس قران یاد بده ؛ گفتش که ان شالله ؛ تارا اون روز کجا رفتین با رفیقت ؛ رفتیم سید خندان یه باشگاه ورزشی بستگبال بود من تمرین داشتم، بهش گفتم من اون روز یه موتوری گرفتم دنبالتون اومدم ولی ازبد شانسی توی چراغ گیر کردیم و شما رو گم کردیم ؛ خندید ؛ ... موقعی هم که می خندید انگار خنده از دلش میاد ؛ گفتم خوش به حالت که اینجوری از ته دل می خندی خودش نعمت به خدا ؛ تشکر کرد...... از دوران مدرسه و .. می گفت خیلی شلوغ بوده توی کلاس درس  شوخ بوده ؛ منم گفتم عین منی تارا . بهش گفتم تارا تا حالا خواستگار داشتی جواب داد بلی ؛ در حال حاضر هم یک خواستگار سمج داره گفتم شما نظر چیه گفتش پسره پولداره باباش کارخانه محصولات پاک رو داره ؛ پسره خیلی با ادبی هم هست؛ چشاش آبی ولی من دوستش ندارم؛ دلم تا حدودی جاش اومد ؛ گفتم غیر از اون ، چندی قبل هم یه پسره اومده بود خواستگاریم از اون بچه سوسولها که خشتک شلوارشون اومده تا زانوها  من اینجور پسرا رو قبول ندارم، گفتم ای ول ؛ گفتش اون نمی تونه شلوارشو بکشه بالا فردا چطور می خواد با من زندگی کنه ؛ کمی فکر کردم به حرفاش خیلی دختر فهمیده ای هست نباید از دست بدم ، گفتم تارا اون خواستگار جوابشو گرفته گفتش نه هنوز ولی بهش رو نمی دم ، خلاصه ما هر روز باهم صحبت می کردیم؛ تا سه هفته ای .......  من خوشحال بودم که دختری پیدا کرده بودم در این دوره زمونه که پاک و صادق هست . امیدوارم بتوانم براش اونی باشم که آرزوشو داشت ، امیدوارم برای رسیدن به آرزوها باهم بسازیمو بسوزیم ،   ای کاش اون روز نمی دیدمش دل بهش نمی بستم امروز سه شنبه دوم مرداد ماه یه زنگ زدم براش می گفت که عازم زیارت مشهد مقدس هستش، گفتم چه خوب از آقا بخواه که ما رو به هم برسونه ولی اون در جوابم گفت : می خواد که توبه کنه ،گفتم مگه خطایی کردی؟ گفت نه می خوام اینجا خاتمه بدم به دوستی . گفتم من که نمی خوام دوستت باشم من می خوام کنارت باشم گلم ،ولی از ما بهتران انگار که نازشو می کشه پول بابا کارشو کرده انگاری  مخ زده عزیز ما را ازمون گرفته .!!!! برگشتم بهش گفتم چه زود ازم سیر شدی خطایی ازم سر زده بهم بگو اونم برگشت گفتش که نه عزیزم تو مثل برادر واسه من بودی من در این مدت هیچ بدی ازت ندیدم . بغض منو گرفت هیچی نگفتم نتونستم صحبت کنم بهش گفتم حالا می خواهی ازم خداحافظی کنی گفتش آره بهش گفتم خیلی سنگ دلی ولی انگار تصمیم خودشو گرفته می خواد به کل ازم خداحافظی کنه . ولی ای خدا من می خواستم خوشبختش کنم آیا اونی که می خواد باهاش ازدواج کنه به مانند من می تونه باشه آیا بلده بدون پول بابا نفس بکشه آیا .... ولی  عجب زمونه ای شده فقط پول . منم زمزمه می کردم که از آن زمان که آرزو ....        ازآن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد  تمام جستجوي دل سؤال بي جواب شد   نرفته کام تشنه ای به جستجوي چشمه ها    خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شدچه سينه سوز آه ها؛که خفته بر لبان  ما؛هزار گفتنی به لب اسير پيچ و تاب شدنه شور عارفانه ای؛ نه شوق شاعرانه ای؛قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شدنه فرصت شکايتی؛نه قصه و روايتی؛تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شدنگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر                         نيامده به خود نگر که دوره ی شباب شد                              ولی انگار اشتباه می کردم ، چون درست پس از هشت روز دیدم یه اس ام اس زد با این عنوان که تارا با من تماس بگیر و این خط واسه منه ،شتاب زده به شماره نگاه کردم و زنگ زدم براش ، می گفت که برنامه خواستگاریش کنسل شده و اون با شهامت تمام به پسره جواب رد داده ، از خوشحالی نمی دونید چه حالی داشتم ولی یهو خودم گذاشتم جای اون پسره که چقدر تارا را می خواسته ولی الان جواب رد شنیده ، ولی حقشه چون پول بابا را پیش می کشید ، زنگ زدم تارا با همون صدای گیرای نازش گفت که سلام خیلی دلش برام تنگ شده یعنی واسه من و میخواد همدیگرو ببینیم ، من چون شهرستان بودم و کاره اداری داشتم نمی تونستم زودتر برم ولی دلم می رفت واسه دیدنش ، تصمیم گرفتم به محض اینکه کارم تموم شد زودتر برم تارا را ببینم آخه نمی دانید من تا باهاش صحبت می کردم انگار یه آرامشی بهم می داد من خیلی دوستش داشتم عاشقش بودم دیوانه وار بد جوری تو دلم خونه کرده بود ، شب و روز فقط به اون فکر می کردم ، دوست پسرام می گفتند چیه عاشق شدی جواب رد دادن بهت ولش کن چیزی که فک و فراونه دختره بابا بی خیال ، من هیچ اهمیتی به این حرفا نمی دادم چون من عاشق تارا بودم و همین ، ... پس از مدتی که ما دوباره تونستیم باهم حرف بزنیم من ازش خواستم که تنهام نزاره گفتش که عذر می خوام که شما رو ناراحت کردم قصد ناراحتی شما رو نداشتم، مجبور بودم ، پس از يك دو هفته صحبت کردن در رابطه با خودمون دیدم فردای اون روز زنگ می زنم جواب نمی ده ؛ اس ام اس دادم اتفاقی افتاده ؛جواب نداد؛ دوباره زنگ زدم با دختر خاله اش و خواهر بزرگترش باهم بودن گفت بعدا زنگ بزن الان نمی تونم حرف بزنم؛ گفتم باشه دلم گرفته بود ؛ شب زنگ زدم دیدم گفتش ببین من یه مشکلاتی دارم نمی تونم با شما جواب بدم قطع کرد بدون خداحافظی ، دوباره زنگ زدم ؛ لطف کنید دیگه با من تماس نگیرید؛ اس ام اس دادم آخه چی شده نباید علتشو بدونم تارا تو را خدا یه لحظه خواهش می کنم؛ زنگ زدم گوشی رو ورداشت؛ گفت ببین اصغر من یه مشکلاتی دارم نمی تونم با شما زندگی کنم گفتم بهونه در نیار من آماده ام هر مشکلی هم که باشه باهم حل کنیم ؛ نه این مشکل مربوط به شما نمیشه خواهش می کنم دست از سرم وردار ؛ دوباره قطع کرد؛ ولش نکردم احساس کردم خیلی در عذابه ؛ تارا گوش کن قطع نکن حرفتو بزن،  گفتش تو حاضری با هر شرایطی با من زندگی کنی ، گفتم بستگی داره چي باشه، اگه معقولانه باشه چرا که نه ؛ مشکلشو برام گفت و کمی گرفته شد ؛ بهش گفتم تارا من حاضرم مشکل تو را باهم و کنار هم حل کنیم ؛ گفت قول می دی ؛ گفتم مردو مردونه پای قولم هستم ؛ از آن روز ما باهم صحبت کردیم ؛ نمی خواستم دل شکسته اش تنها باشه دوستش داشتم و با خودم عهد بستم که باید خوشبختش کنم چون دختر پاک و نجیبیه. پس از چند ماهی گفتگوی من و تارا ، تارا دوباره با من قهر کرد ؛ خیلی دلم شکسته شده بود ؛ داشتم بحران روحي بدي رو مي گذروندم ولي از آنجايي كه دوستش داشتم گفتم : به كمكم احتياج داره نبايد تنهاش بزارم همه شب همه وقت داشتم به حرفاش فكر مي كردم خدایا این کارا یعنی چه من که می خواستم خوشبختش کنم .من پس از اينكه دوباره باهاش تونستم حرف بزنم ازش كلي شكايت كردم ؛ بهش گفتم تو واقعا منو مي خواي يا چي؟ هدفت چيه؟؟،اصغر ببحشيد تو رو خدا؛ به خدا مشكل دارم گفتم اينجوري مي خواهي حل كني همه مشكل دارن عزيزم ، پس از چند هفته من قرار شد برم تهرون . بالاخره اون روزی رسید که من عازم تهران بودم یه چند تا سوغاتی و کاتولوگ و کتابی که براش معرفی کرده بودم کادو کردم که سر قرار بهش بدم ، من فردای اون روز که رسیدم تهران خیلی خسته بودم ولی چون قرار داشتم با تارا انگار خستگی از سرم پریده بود ، دوست داشتم فقط تو لحظه هاش باشم؛ زنگ زدم بهش گفتم قرار را کجا بزاریم به پیشنهاد ایشان به پارک لاله ساعت دوازده ، گفتم باشه من  با کمی تاخیر به قرار رسیدم ده دقیقه دیرتر چون ترافیک بود بد جوری ، زنگ زدم بهش گفتش بیا سمت پارک کودکان اون سمت پارک کودکان نشسته بود ، از دور اشاره کرد که اینجام .. وای داشتم بهش نزدیک می شدم آمدم کنارش سلام کردم باهاش دست دادم گرمی دستان قشنگشو حس کردم قلبم تند تند می زد ولی فکر کنم برای اون خیلی عادی بود چون خونسرد بود ، ولی من با هر نگاهش ترانه می ساختم تو دلم و فقط زل زده بودم به صورتش که مثل ماهه ، هدیه هارو بهش دادم خیلی تشکر کرد ازم و بهش گفتم که چیز با ارزشی نیست اینا را گرفتم که بدونی به یادتم شاید از لحاظ مادی چیز با ارزشی نبود ولی اون کمال تشکر را ازم کرد من خیلی دوستش داشتم و دارم چون واقعا یه دختر فهمیده و پاکی بود ، کمی باهم صحبت کردیم اونجا  گفت: اسم من تارا نیست مرجان است خونمون هم نازی آباد هستش قبلا دو راهی یوسف آباد مشستیم چون مادر بزرگ و بابا بزرگ نازی آباد هستن ما تمامی فامیلهامون اونجا خونه خریدیم !! من دادش هم ندارم مي خواستم اينجوري يك سپر براي خودم درست كنم ؛ گفتم مگه قراره باهم جنگ كنيم عزيزم ؛گفتش: به خاطر اینکه شناخت از همدیگه نداشتیم مجبور شدم اسم واقعی خودم را به شما نگویم و من هم حرف ایشان را تائید کردم؛ گفت مي تونم شما رو كاوه صدا كنم گفتم بله عزيزم ! من رسما ازش خواستگاری کردم اونم برگشت گفت: كاوه من خانواده دارم بعدش هم باید فکر کنم ، منم حق رو بهش دادم یه یادگاری رو دفترم نوشت با این موضوع که زندگی مانند یک صحفه ی کاغذ می ماند می توان آن را مچاله کرد و دور انداخت و یا با قلمی زیبا روی آن تصاویری زیبا کشید .    با درخواست مرجان که دیرشه شده ناگزیر از هم خداحافظی کردیم می خواستم با ماشین برسونمش دم خونشون ولی احساس کردم ناراحت بشه؛ واسه همین از سر خیابان شانزدهم آذر ازش خداحافظی کردم و نمی دانستم که این خداحافظی برای همیشه هستش ، چند روز تلفنی باهاش حرف می زدم ولی هر بار که زنگ می زدم دختر خاله اش همراش بود نمی دانم چرا ؟ اون از قرار معلوم شوهر کرده بود ولی ته دلم شور می زد چون من هر بار زنگ زدم گفت که با دختر خاله اش باهم هستند و به جای اینکه با من حرف بزند داشتند پشت تلفن بهم می خندیدند شاید هم برای یه چیزه دیگه می خندیدند ولی دور از ادبه كه کسی با کسی بخواد حرف بزنه اگه کار هم داشته باشه ، بگه می شه بیست دقیقه دیگه زنگ بزنی و یا ... ولی با تمام وجود دوستش داشتم نمی دانم چرا منو درک نکرد ، اینه دفعه که زنگ زدم دیدم بازم می خندند خیلی ناراحت شدم احساس کردم که دارن منو مسخره می کنند ، هر کی بود این حس و داشت ، به هر حال یکی دو بار زنگ زدم و بهش گفتم که این کاره تو درست نیست و اون ازم عذر خواست، حس کردم ناراحت شده از حرفام ،گفتم مرجان ببخشيد كه من اينجوري رك بهت گفتم‌، گفت نه به خدا داشتیم شوخی می کردیم که شما زنگ زده بودی ، من هم قبول کردم بهش گفتم مرجان تو را خدا برام جواب رد ندی ها من اسیرتم ؛گفتش که واقع بین باش گفتم ببین من جز دوست داشتنت هیچی نمی خوام همین ، گفت بهم فرصت بده فکر کنم . خداخدا می کردم که قبول کنه فردای اون روز زنگ زدم گفتش که ببین ما به درد هم نمی خوریم من هر چه فکر می کنم می بینم که نمی شه ، دنیا داشت دور سرم می گردید از مترو خارج شدم جای خلوت پیدا کردم نشستم بغض گلومو گرفته بود ناخوداگاه گریه ام گرفت حتی رهگذرها اونجا داشتن منو تماشا می کردند اشکامو پاک کردم و رفتم سمت خونه تا صبح خوابم نبرد ، فردای اون روز چند تا اس ام اس زدم ولی جوابی دریافت نکردم ، سرگردان نمی دانستم چیکار کنم زندگی برام بی معنی بود حالا چطور به خواهرم بگم که یکی منو سر کار گذاشت اومدم خونه خلوت کردم چند روزی با خودم ، حالا نمی دانم اون داره چیکار می کنه و هدفش چی بود که نخواست شریک لحظه هاش باشم . آخرین اس ام اس که براش فرستادم این بود که می خوام صداشو بشنوم ولی بازم جوابم نداد گفتم اگر تو این دنیا به هم نمی رسیم از خدا خواستم تو را به من بده تو اون دنیا .ولی اون تو این دنیا یک خنجری بدست گرفت و روی دل من که مانند کاغذی بود تصاویری از یک عشق بی معنی برام خراشید که دردش را تا اون دنیا با خود خواهم برد .           پس از مدتی آخرین خداحافظی که با من کرد همش تو فکر این بودم که چرا نخواست شریک تنهایش بشم ، یکی دو هفته بعد که مصادف بود با اولین ماه مبارک رمضان یه اس ام اس ازش دریافت کردم با این موضوع که سلام کاوه جان خوبی حالت خوبه ؟ نماز و روزه هات قبول التماس دعا ، بعد از اینکه جوابش دادم اس ام اس داد که خواست حالم رو بپرسه و مزاحمم نمی شه  ؛  من هم ازش استقبال کردم چون دوستش داشتم ؛ بعد از اون روز ما هر روز همدیگر و به عصری و نماز صبح بیدار می کردیم،  روزها حالت عرفانی خواصی داشت همراه با همدلی و عشق و محبت به همدیگه ، من مست حرفاش شده بودم قیافه اش دیگه کم کم داشت برام نمایان میشد وقتی که بهش فکر می کردم ، ازم سوال کرد که از روی هوس اونو می خوام یا با عشق بهش گفتم هوس را میشه سیراب کرد ولی عشق رو هرگز من با عشق می خواهم باهات زندگی کنم ، گفت ثابت کن که دوستم داری خودتو نشون بده ، گفتم شرایطی می خواهی گفت برخی شرایط که همه دخترها می خوان خونه ماشین اخلاق و برخی مسایل دیگه ، گفتم هدفت چی بود تو این مدت که منو بی خبر از احوالت گذاشتی ، جواب داد می خواستم امتحانت کنم !!!!!  گفتم امتحانم چطور بود خانم معلم؛ جواب داد صادق هستی و این خودش نمره بیسته ؛در ماه مبارک رمضان ما کلی باهم حرف زدیم  در این روزا سریال داداشی رو می داد ومرجان می گفت که خانواده اونا شبیه خانواده داداشی هستن معتقد و مذهبی و در کنار هم خوشن ؛ من اون شب مشغول نوشتن وبلاگ مرجان بودم که زلزله اومد ؛ خوشبختانه هیچ صدمه ای نزد ؛ فرداش به مرجان گفتم مرجان خیلی یکه شده بود میگفت از زلزله خیلی می ترسه و اون روزی که تهرون زلزله اومده بود همش بیرون میخوابیدند ؛ گفتم اره اون موقعها من تهرون بودم همه بیرون خوابیده بودند؛ در رابطه با زندگی صحبت می کردیم اون میگفت زندگی بچه بازی که نیست زندگی پیرهن عوض کردن که نیست ؛ میگفت کسی که میره دم خونه بخت باید با یه لباس سفید بره، با یه لباس سفید هم کفن شه ، خلاصه تو این مدت که صحبت می کردیم کلی با مرجان حرفا گفتیم ؛ یه روز بهش گفتم شماره ات رو پس از اینکه ازم خداحافظی کردی پاکش کردم؛ می گفت شماره منو پاک کردی با شوخی !!! تو با چه جراتی شماره منو پاک کردی !!    امروز جمعه بیست و نهم شهریور ماه مصادف هست با هیجدهم ماه مبارک رمضان ؛شب قـــــــدر،شب نزول قرآن   امروز من نماز حاجت خوندم ؛ خدا حاجت همه مسلمین رو بده ؛ امروز توی خونه پدر بزرگ حلوا درست می کنند واسه زنده یاد پدر مرضی؛ خدا بیامرزدش  تا نزدیکیهای صبح نماز حاجت طول کشید از خدا خواستم که به همدیگه برسیم ، به مرجان گفتم باورش نمی شد خیلی خوشحال شد از این حرکت من و از من با احترام یاد کرد ، گفت ان شالله خدا مراد دلت را بهت بده ، اون هم نماز حاجت خوند و برام تعریف کرد که چطور سخته و حالا فهمیده که من با چه حسی این نماز رو خوندم؛ گفتم پیامد نماز حاجتت چی بود گلم، گفت که به هم برسیم ، من خیلی خوشحال بودم خدا را شاکر بودم که دختری پاک برام داده  امروز شنبه سی ام شهریور ماه ، مصادف هست با نوزدهم ماه مبارک رمضان وضربت خوردن حضرت علی ( ع ) ؛ جانم به قربانت یا علـــــــی من و مرجان تا بیست و یکم رمضان شب شهادت مولای متقیان حضرت علی (ع) شب زنده دار بودیم و احیا نگه داشتیم ؛ قرآن می خوندیم مرجان به مسجد محل مسجد امام حسن(ع) می رفت همراه با مادر و خاله و مرضی؛ به هم دیگه اس ام اس می دادیم هر لحظه به یاد هم بودیم؛ مرجان گفته بود تا شش ماه دیگه که من می خوام برم خواستگاری قرآن رو تموم کنیم و زندگی مان بر رکن قرآن نشات گیره؛ من تا اونجا که یادمه تا 240 خونده بودم مرجان از من جلوتر بود تا 300 فکر کنم خونده بود. امروز چهارشنبه عید سعید فطر هست مرجان خونه مادر بزرگ هستش همه جمع هستند پیش بابا بزرگ و مادر بزرگ ، مرضی هم اونجاست ، خوش به حالشان فکر کنم این روز آش می پزن آش مخصوص یزدی ، زنگ زدم به عزیزم و عید رو به همه اعضای خانواده تبریک گفتم  ما دیگه بیشتر باهم آشنا شدیم همه خانواده ما از این عشق استقبال کردند و مادرم در اولین صحبت اونو عروسم خطاب کرد، مامانم نگفت که بشتر باهم آشنا بشید و فلان و بهمان ...  بنده خدا دلش انقدر صافه که منو نصیحت می کرد که دختر خوبیه ، یزدی ها آدمهای خوبیند ، مبادا قافل شوی باهش صحبت کن قرار بزار که انگشتر بزاریم از دستت در میره ها .....گفتم نه مامان ما باهم عهد بستیم که به هم برسیم و ما پای حرف هم هستیم، با خواهرم و زن دادشم رفتیم یه انگشتر که اندازه دست اون بود جهت نامزدی برداشتیم ، زنگ زدم بهش گفتم هم خوشحال بود هم نگران ولی نمی دانم چرا ..!!! ؟؟؟   امروز بیستم مهر ماه هست روز تولد عزیزم تولدت مبارک مرجان زیبا     دوستت دارم    عشق نمی پرسه که تو کی هستی ؟؟ عشق فقط میگه تو ماله من هستی ...   عشق نمی پرسه  اهل کجایی ؟ فقط میگه تو قلب من زندگی می کنی ...   عشق نمی پرسه چی کار می کنی ؟... فقط میگه باعث میشی قلب   من به ضربان بیفته....   عشق نمی پرسه  چرا دور هستی ؟ فقط میگه  همیشه با من هستی     برای تو که اولین حکایت بی انتهای عشقم هستی می نویسم که دوستت دارم مرجان و 20 شاخه گل رز سرخ را در سبدی آکنده از صفا به همراه قلب مملو از عشقم تقدیم تو می کنم و 20 کبوتر سفید عاشقان را رها می کنم تا همگی 20 مهرماه زادروز سبزت را به تو تبریک گویند www.tara-aphrodit-ir.blogfa.com  مرجان امیدوارم که در پناه ایزد منان خوبیها رو داشته باشی همراه با خانواده محترمتان ، امیدوارم که خوشبخت باشی   به امید روزی که عاشقانه دستهای پر از مهر و محبت تو را بگیرم برای یک زندگی پاک همراه با دلخوشی سلام به خانــــــــواده محترمتان برسان ، مواظب خودت باش .  یا حـــــــق  راستی یادم رفت یه سلام سفارشی هم برای دختـــــــــــر خاله ات ، سلام برسون امیدوارم که ایشان هم سلامت تندرست باشند ، و من هم به نوبه خودم تسلیت عرض می نمایم، دنیاست دیگه یه روز اومدیم یه روز هم میریم  ولی خوشا به حال اون کسی که پاک آمد و پاک رفت ، به قول سعدی:  مرد نکو نام نمیرد هرگز ، مرده آنست که نامش به نکویی نبرند.  نماز روزه هایتان هم قبول حق  يه روز زنگ زدم به مرجان گفتم مرجان نظرت چيه در رابطه با من و زندگي با شناختي كه تا به امروز داشتيم جواب رد ندي ها!! گفتش كه ببين ما براي هم ساخته شديم و تا ابد دوستت دارم؛ يه تار موي تو رو به بچه رپ هاي تهرون نمي دم، گفتم : مرجان كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كنم ؛ من بايد خوشبختت كنم؛ گفتش كه ببين كاره خداست ؛ تو جلفا من تهرون ؛ اردون كجا جلفا كجا؛ ببين كاره خدا رو ، قربون خدا برم كي فكرشو مي كرد؛ گفتم واقعا ؛ پس حالا كه همديگرو دوست داريم پاي عهدمون باشيم؛ عهذ شكن نباشيم؛ گفت: ببينيم تعریف كنيم، گفتم هم مي بيني هم تعریف مي كني!!!!! مرجان یه اس ام اس داد به شوخی: Dictionary Engelisi be Yazdi: a little: yakhodok oh my god: khake alam sleep: khosbidan Tired: monda shodan Dirty: pachol Good: khash Neck: mol Afternoon: pasin مرجان امروز با دختر عموش باهم هستند به من پیشنهاد داد که برم و فیلم مجنون و لیلی رو ببینم ، بعدش براش بگم که از نظر من کدومش عشقشو بیشتر دوست می داشت، بعد از نگاه کردن گفتم اون پسری که گره به دستش میزنه که برنده بشه و از بابت شرط بندی به عشقش هدیه بخره و اون در کمال فقر عاشق دختری بوده که بی ریا همدیگرو دوست داشتند ؛ مرجان هم حرف منو تائید کرد. همون دیونه بازی هاش منو دیوانه خودش کرد ؛ مرجان دوستت دارم کم کم ما بیشتر و بیشتر باهم آشنا شدیم ، اون موقعی که می خواست بره جایی ازم تلفنی اجازه میگرفت منم هم متقابلا ، خیلی بهش احترام گذاشتم اون هم به من ؛ دیگه خواهرم و زن دادشم با اون صحبت می کردند و در رابطه با مراسم ازدواج و راه و رسم اونا پرسو جو می کردند مامان هم از این طرف می گفت کی بریم خواستگاری منم به مامان می گفتم که هنوز زوده چون اون گفته بود پس از شش ماه بیاین بهتره منم  خوب می دانستم که برای چه می خواهد شش ماه دیگه بریم خواستگاریش و من مامانم را متقاید کردم که بزار اونا هم شناخت از ما داشته باشند الکی که نیست صحبت یه عمر زندگیه ؛ من نظرش را محترم شمردم و به خانواده گفتم ما زودتر از شش ماه نمیریم به خواستگاریش ، یک روز که تلفنی با مرجان عشقم صبحت می کردیم دیدم گفت : کاوه یه چیزی بگم نگران نباش باشه گفتم باشه چی شده ؛ گفتش برای من خواستگار اومده ، وای نمی دونید چه حالی داشتم ؛ نگرانی داشت منو از پا در می آورد؛ گفتم کیه گفت همسایه بالایی ؛ گفتم الان کجان ؛ خونه ما ؛ مرجان من ، من ،... منو تنها نزاری ها؛ گفتش نه بابا دیونه شدی یه تار موی تو رو  به صد تا از این پسرا نمی دم ؛ ما باهم عهد بستیم ؛ بعدش هم مطمئن باش بابام منو تا اون قضیه حل نشه به کسی نمی ده؛ درسته بابام بزرگ خانواده هست و اختیار منو داره ولی حرف اصلی رو من می زنم؛ گفتم خیالم را راحت کردی عزیزم؛ پس از کمی مرجان دوباره زنگ زد و گفتش که جواب رد دادیم ، من تا صبح خوابم نمی برد وای چه روزایی رو پشت سر گذاشتم ؛ من طاقت نداشتم و قرار گذاشتم که هفته آینده به دیدنش برم و قرار ما موعودش فرا رسید من عازم تهران شدم دلم همش تاپ تاپ می زد باورتان نمیشه ازجلفـــــــــــا تا تهران هفتصد و شصت و یک کیلومتر هست من این مسافت را همش داشتم به اون فکر می کردم؛  وای خدایا دوازده ساعت کی تموم می شه که من عشقمو ببینم ، به محض اینکه رسیدم ترمینال اس ام اس زدم بهش که من رسیدم اونم مثل من بی تاب بود ، می گفت همش دو ساعت بیشتر نخوابیده ، قرار گذاشتیم که همدیگرو در انقلاب اولین روزی که هم دیگرو دیدیم ببینیم ، من همان جایی که روز اول مرجان رو دیده بودم ده دقیقه زودتر از قرار منتظرش شدم ، اون با کمی تاخیر ساعت یازده به سر قرار اومد ؛ باورتان نمی شه چشاش داشت برق می زد داشتم از دور می دیدمش که با قد و قامت سرو مانندش بهم نزدیک می شد، اگه یک کشور خارجی بود یا زمان شاه بود از دور مثل اون فیلم های خارجی می خواستم بغلش کنم و بچرخونم، ولی به حالت سنگین اسلامی دست دادیم و من بهش گفتم که طی این مدت دلم براش تنگ شده، اون هم به حالت شیطون و بچه گونه بهم گفت: من دلم برات تنگ شده ، عشق می کردم موقعی که اینجوری می گفت ، صورتش یه کوپه ماه چشای درشتش و لب های خوش فرم و اندام و هیکلش نمونه بود خیلی با غرور دستش را گرفتم ، باهم رفتیم به پارک لاله نشستیم مدتی غرق هم بودیم حرف نمی زدیم انگار چشمانمون لب وا کرده بودند و باهم حرف می زدند ، من غرق تماشایش بودم دستاشو می فشردم ، آهنگ ستار بوی بارون رو گذاشتم و باهم با عشق گوش کردیم ، بهش گفتم تا ابد دوستش دارم و هرگز تنهاش نخواهم گذاشت و براش زمزمه می کردم خانه خراب تو شدم ، به سوی من روانه شو، سجده به عشقت می زنم ، منجی جاودانه شو ، ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم ، ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم ؛ دوستش داشتم با تمامی وجود می خواستم غمی که در دل داره را فراموش کنه و بانی خوشبختیش باشم و نفرت و کینه را تبدیل به آرامش و دوست داشتن همدیگه کنم ، با وجود اینکه برادر نداشت بهش گفتم من پشتت چون کوه وایستادم از این پس هیچ کسی نمی تونه به تو بگه بالای چشت ابروست ؛ اونم می گفت ای والله غیرت را برم ؛ دوستش داشتم دختر ساده و بی ریایی بود دلش پاک بود ؛ نهار را باهم در یه غذاخوری واقع در میدان ولیعصر میل کردیم ؛ و من پس از کمی گردش که باهم داشتیم  و دیر وقت هم بود به سمت مترو هفت تیر به راه افتادیم در تمام این مدت دستم در دستهای گرم و نازش بود و من دستاشو به نشانه دوست داشتن می فشردم و اون هم با خنده استقبال می کرد؛ پس از رسیدن به ایستگاه علی آباد به سمت نازی آباد با ماشین به سمت بازار دوم نازی آباد رفتیم و من اونو تا دم خونه شان همراهی کردم و از دور به فاصله کم از هم خداحافظی کردیم ؛ به محض رسیدن به خونه به گوشی ام زنگ زد و ازم تشکر کرد بابت همه چیز ؛ گفتم فردا ببین با چه بهونه ای می تونی از خونه خارج شی ؛ گفت می تونم به بهونه گرفتن مدارک تحصیلی بیرون بیام؛ تا فردا به خودم می پیچیدم خواهرم اصرار کرد که بیام شام بخورم ولی دل شوره داشتم ، تا پاسی از شب بیدار بودم و به اون فکر می کردم به حرفاش به صورت مثل ماهش به همه چیز به آینده که یهو خوابم برد فردا زود از خواب پریدم آماده شدم و طبق قراری که داشتیم من به ایستگاه علی آباد رفتم تا در مترو همدیگرو ببینیم ؛ با کمی تاخیر بازم عشق خودمو با اون چادر مشکی ناز که خیلی بهش می اومد دیدیم ؛ دستش رو گرفتم از خونه نهار آورده بود اولویه که خودش درست کرده بود باهم رفتیم به سمت ایستگاه چیتگر تا از اونجا به پارک چیتگر بریم ؛ پس از رسیدن به پارک من دستای نازش رو گرفتم و بهش گفتم مرجان به چشمان مهربون تو می گویم حکایت بی نهایت عشق را ؛ تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم ای تمام بهونه ام ؛ به پاکی چشمانت قسم که تا ابد ..... دوستت دارم ای همه هست ونیستم ؛ مرجان دوستت دارم دوستت دارم ؛ و اون هم می گفت که اون هم منو دوست داره ، رفتیم یه جای ساکت نشستیم و آهنگ ستار بوی بارون رو گذاشتم و باهم گوش دادیم و از آینده برای هم گفتیم ، من هم مست چشاش و صورت ماهش بودم  اون ساعتها اون لحظه ها برام بهترین لحظه ای زندگی من بود چون دختری را دوست داشتم که پاک بود و مهربون و مذهبی ، ما همدیگرو با عشق دوست داشتیم ؛ زمان به سرعت می گذشت در اون روزهای خوش ، نمی دانم چطور ساعت پنج شد نزدیک بود هوا تاریک بشه چون روزای سرد پاییزی بود ، بلند شدیم به سمت خونه به راه بیفتیم من بهش پیشنهاد کردم که یک ماشین دربست بگیریم از انقلاب به سمت نازی آباد اون هم قبول کرد اینجوری تا خونه لااقل باهم بودیم اینو هم غنیمت می دونستیم ؛ پس از رسیدن به سمت خونه با کمی فاصله اونو تا  دم خونشان راهیش کردم و با اشاره دست از هم خداحافظی کردیم ؛ برگشتم و تو مترو همش گیج و سرگردون داشتم به اون فکر می کردم دیگر هر لحظه بهش وابسته تر شدم دیگر دوری اون برام یک کابوس بد بود ، هر لحظه چشاش توی ذهنم می گذشت ؛ فردای اون روز من کار داشتم نتونستیم همدیگرو ببینیم ، ولی تلفنی هر لحظه باهم حرف می زدیم ، پس فرداش بازم همدیگرو دیدیم قرار بود ساعت شش بعد ظهر من برم سمت جلفا ، وای آخرین روز موقع خداحافظی برام آنقدر سخت بود. ازم خواست مواظب خودم باشم منو گفتم تو هم مواظب خودت باش . و از هم دیگه خداحافظی کردیم. اس ام اس دادم که عشق پاکم دارم شهر عشق و آرزوهامو ترک می کنم مواظب خودت باش ای تمام فکر من در روز و شب ، اونم زنگ زد دیدم داره گریه می کنه گفتم چی شده ، گفت کاوه خیلی تنهام گفتم من که باهاتم گفت می دونم مواظب خودت باش ؛ هفتصد و شصت و یک کیلومتر همش در فکر اون بودم ، پس از رسیدن به خونه دیگر هر ساعت ما باهم حرف می زدیم تلفن خونه مبایل از همه چیز از همه فامیل های اونا و ما دیگر کاملا همدیگرو شناختیم ، اون بهم خیلی اعتماد داشت چون می دانست هدف من ازدواج هست نه خدایی ناکرده خیانت ؛ ما مثل دو پرنده عشق همدیگرو روز و شب می پرستیدیم ؛ من خودمو آماده می کردم برای شش ماه دیگر برای خواستگاری ؛ پس از سپری شدن دو ماه ؛ من جهت یه کاری عازم تهران شدم یک کار شرکتی داشتم و باید به صورت حضوری اونجا حاضر می شدم ، بهونه ای شده بود فقط با عشقم دیداری تازه کنم ؛ دیگر تو خونشون همه منو می شناختن دو تا خواهراش مادرش و پدرشو نمی دانم ولی دختر عموش دختر خاله اش و غیره..... اون اکثرا خونه مادر بزرگ بود و من کمی بهش گیر می دادم که زیاد اونجا نرو خونه پدر و مامان خودت باشی بهتره ؛ البته به مرجان حق می دادم با چنین شرایط روحی  بنده خدا حق داشت که یک همدم داشته باشد و اون بیشتر با مرضی دختر خاله اش بود مرضی هم دختر پاک و ساده و بی ریایی بود پدر مرضی سکته کرده بوده و دارفانی را وداع گفته بود و مرضی هم از این قضیه دچار برهان روحی شده بود مرجان و مرضی بیشتر موقعها را پیش هم بودند و من از این بابت دلم راضی بود ولی شاید ندانسته کمی بهش گیر دادم و مرضی هم از این مثله فکر کنم ناراحت شد البته ناگفته نماند که مرضی خیلی تلاش کرد تا منو مرجان بیشتر رو هم شناخت پیدا کنیم و من از این بابت مدیون مرضی هستم ان شالله هر جا که هست خوشبخت و پیروز باشد؛ مادر مرضی بنده خدا  هم بابت این اتفاق خیلی شکسته شده بود و مرضی به خاطر اینکه مادرشو تنها نزاره از یزد اومده بود و پیش مامانش می موند و اکثرا با مرجان جون باهم بودند ، مرجان در این مدت که خونه مامان بزرگش بود برام شال می بافت هنوز این شالو دارم و هر موقع بوش می کشم بوی دستان نازه مرجان زیبا رو میده ،خانواده های مرجان ؛؛ خاله – عمه – عموش – دایی اش ... کلا خیلی باهم خوب بودند  ، من این همبستگی خانواده های مرجان رو خیلی دوست داشتم ، مرجان می گفت زن دایی اش تبریزی هست و بعضی موقعها که دایی اش مهمون مرجانیا هستند ، به صورت شوخی هی به دایی اش می گفت : دایی عاشقتم، و هرس زن دایی اش در می اورد ، بگذریم ....  فردای اون روز که رسیدم تهران پس از اتمام کارم بلافاصله قرار گذاشتیم همدیگرو ببینیم خیلی زود یه سه چهار ساعتی باهم بودیم ؛ من باز مست اون بودم خیلی دوستش داشتم یه رفیق در سه راه امین حضور داشتم که کارش لوازم خانگی بود آقای عمرانی لوازم خانگی الکترا ؛ از اون پرسیده بودم که یزدی ها چه جور آدمهایی هستن ؛ اون تائید کرده بود و می گفت خانواده های مذهبی زیادی دارن ؛ ازم پرسید بابا و مامانش چیکاره هست گفتم معلم ؛ اون هم گفتش من به سه دلیل می گم باهاش ازدواج کن اول به دلیل اینکه یزدی هستن دوم به دلیل اینکه بابا و مامانش فرهنگی هستن سوم به دلیل اینکه شما تو این مدت همدیگرو شناختید ؛ هر موقع خواستین خودم آستین می کشم بالا تا بریم خواستگاریش منم خندیدم و گفتم همون که راهنمایی می کنی منو خودش برام کلی دنیاست سپاسگزارم ، من فردای اون روز به پیشنهاد مرجان که نوبت چشم پزشکی واقع در میدان فاطمی پایین تر از میدان سلماس بود به اونجا رفتیم ؛ پس از اینکه دکتر معاینه اش کرد چون قبلش به چشاش لیزر انداخته بود دکتر گفت نیازی به عینک یا لنز نیست و لنز های زیبایی برای چشاش ضرر داره ؛ و در این مدت باید کمتر بیرون بیاد تا یک هفته چشماش رو به بهبودی کامل هست و در این مدت کلا نباید گریه کنه، جواب رو گرفتیم وباهم راهی سمت خونشون شدیم پس از رسیدن به سمت خونه مرجان گفت من می خوام برم سمت خونه مامان بزرگ من هم با کمی فاصله پشت سر اون به سمت خونه مامان بزرگش رفتم تا مرجانو برسونم تنها نباشه؛ مرجان رفت خونه مامان بزرگ زنگ زد گفت برگردد تا مرضی از پنجره منو نگاه کنه منم برگشتم اون منو دید ولی من ندیدمش ولی محمد رو دیدم بچه خیلی باحالی بود مرجان خیلی از اون برام تعریف کرده بود هفت سالش بود ولی از حالا غیرتی به تمام معنا مرجان می گفت بعضی موقعها خودش می رفت سوپر مارکت وسایل بخره نمی زاشت که مرجان یا خواهر کوچیک مرجان بره بیرون ؛ بیست و یکم آبان ماه تولد محمد کوچلو هستش این روز همه جمع بودند و واسه محمد جشن تولد گرفتن؛ خلاصه خدا حفظش کنه برای بابا و مامانش .  پس از سپری شدن سه چهار روز؛ چشای مرجان الحمدالله بهتر شد ؛  ما دوباره جهت معاینه به چشم پزشکی رفتیم و دکتر پس از معاینه جواب مثبت به مرجان داد ؛ما دوباره باهم قرار گذاشتیم ؛در این مدت مرجان با اینکه چشماش درد می کرد ولی یک شال برام بافید و این فداکاری رو من هرگز از یادم نمی برم اون واقعا منو دوست داشت و من هم اونا ، خدا عمرش بده خدا هر چی مشکل داره به حق فاطمه زهرا ( ع ) هر چه زود حل کنه آمین یا الله ، به خودم قول داده بودم که نهایت احترام را برایش بگذارم و به هیچ کس اجازه دخالت در زندگی مشترکمان را ندهم ، اون از یک مثله ای دلش شکسته شده بود و من باید یه کاری می کردم که در آرامش کامل بدون استرس زندگی را شروع کنه ، اون واقعا زیبا بود و قابل ستایش ، اون به مانند غنچه ای بود و من باغبونش ؛ من تو ی عمرم کسی رو اندازه مرجان دوست نداشتم و ندارم؛ ما با عشق و محبت باهم روزای خوب را سپری کردیم ، قدر اون لحظه هارو به هیچ لحظه ای نمی دم  چون من مرجان رو واقعا دوست داشتم عاشقش بودم ، موقع برگشتن به جلفا، مرجان به من انار و کمی بادام داد گفت: از باغ بابا حسین ،بابام آورده به مرجان گفتم مرجان منو باید ببری باغ بابا حسین ؛ مرجان هم می گفت این چه حرفیه سعید هم روزای اول رفته بودند باغمون در اردان اونجا خیلی باصفا بود با ذکر و خیری که مرجان از باغ می کرد من انگار اونجا رفته بودم در خیالم . بابا حسین یک آدم معتقد و مومن بود می گن روزی که زیارت کربلا رفته بود پا برهنه تا حرم رفته بوده و در این مدت همش گریه می کرده خوش به سعادتش که رفته کربلا و پاک ومومن هست من خیلی دوست داشتم بابا حسین را ببینم به مرجان همش می گفتم وای کی اون روز می رسه که من بابا حسین رو ببینم مرجان هم می گفت غصه نخور باهم میریم اردان ؛ روزای خوبی باهم خواهیم داشت ،  من از مرجان بابت انار و بادام تشکر کردم و اونا رو نخوردم آوردم خونه مامانم دید اونا رو خیلی خوشش اومده بود می گفت :دست عروسم درد نکنه که چنین انارهای خوشمزه ای را داده ؛ پسرم ان شالله پا به پای هم پیر شید ؛ گفتم مامان دعامون کن  اونم بعد از نماز به جفتمون دعا می کرد؛ از بابا حسین براش گفته بودم از ننه زمزم از اردان خیلی مامانم مشتاق بود که اونجا بره همراه با خانواده .  پس از یه مدتی دوباره من جهت یه امتحان فنی حرفه ای عازم تهران شدم مامان هم با من آمد جهت رفتن به خونه آبجی ؛ من زنگ زدم از خونه آبجی به مرجان؛ بهش گفتم مامانم می گه یه قراری بزار من عروسمو ببینم ؛ من پیشنهادو به مرجان دادم و اون هم گفت احترام مامان برام واجبه ولی من خونه دارم پدر و مادر دارم، اونا برام تصمیم می گیرند ، منم حرفش رو تایید کردم مامان گفت: می خوام باهاش حرف بزنم مامانم تلفنی با مرجان صحبت کرد خیلی خوشش اومده بود از مرجان ، عکس مرجان رو بهش نشون داده بودم می گفت مشخصه دختر با حجاب و پاکیه خدا حفظش کنه؛ فردای اون روز رفتم به دیدن مرجان باهم رفتیم پارک ساعی خیلی خوش گذشت و در این مدت اون برگشت به من گفت : کاوه هیچکس – هیچی – نمی تونه ما رو از هم جدا کنه ؛ تو شوهر منی و منم همین حرفا رو براش تکرار کردم مرجان هیچکس – هیچی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه تو زن آرزوهای منی و تا روزی که نفس دارم تو را دوست دارم و می پرستمت ؛ از پارک ساعی به سمت انقلاب حرکت کردیم دوباره با یک ماشین دربست رفتیم نازی آباد ؛ روزها به خوبی و خوشی کنار هم می گذشت و من و اون دیگر یه روح بودیم در دو بدن ؛ درباره شهر یزد به من می گفت سنت ها و راه رسم هایشان و از ننه زمزم برام تعریف کرد که چه زن مومن و سیده هم بود ؛ از بابا حسین از باغ انارشان دریــزد واقع در اردان و خاطرات بچه گی هایشان از عزاداریهای ماه عاشورا و خانه با صفایی که بابا حسین داشت خانه عشاق ؛ من همش دلم می خواست بابا حسین و از نزدیک ببینم و اینو چند بار به مرجان تاکید کردم ؛ خلاصه من به همه موارد اشاره نمی کنم ؛ موقع برگشتنم مرجان یک کادو که با مرضی پسندیده بودند برام داد ؛ پس از چند روز برگشتم جلفا؛ من چند روز بعد دو از بچه های پسر عموی بابام در تصادف دلخراش فوت کرده بودند مدتی عزادار اونا بودیم ؛ در این مدت هم مرجان منو خیلی دلداری داد اون جوری حرف می زد که دنیا دیده بود با اینکه از لحاظ سنی من ازش بزرگتر بودم ولی درک و شعورش منو به حیرت آورده بود ؛ به من گفت دعای معراج رو بزار در کفنشان ثواب داره و من این پیشنهاد رو به آخوند گفتم اونم پذیرفت؛ پس از چند ماه من دوباره عازم تهران شدم زیاد حاشیه نمی رم در این مدت هم با مرجان باهم به پارک و سینما رفتیم ؛ خیلی خوش گذشت من خیلی خرسند بودم که عشق پاکی چون مرجان داشتم ولی همیشه نگرانش بودم اینو چند بار به خودش هم گفتم ؛ اون برگشت در جواب من گفت مامان و بابای من بچه که بودند کی نگهشون داشته بابا و مامانشان و من هم بابا و مامان دارم نگران نباش من هم فردا بچه دار شدم مادر بچه خودم میشم و این سلسله مراتب ادامه دارد ؛ گفتم درسته ولی سعی کن تو زندگیت زیاد به دوست دل نبندی بهترین دوستهای تو همون خانواده تو هستند و فامیل های خودت ، این حرفا کمی بهش برخورد نمی دونم چرا من که صلاحش رو می خواستم ؛ درست هست که صلاح مملکت خویش را خسروان دانند ولی نه اینطور هم نیست چند مثل آوردم ؛ گفتم ببین پسر عموت الان در این وضعیت چوب دوست بازی را خورده یا پسر خاله ات الان داره .... دیگر دیدم ناراحت شد ول کردم ازش عذر خواهی کردم ؛ دوست نداشتم ناراحت بشه ؛ مرجان می گفت من فردا بچه دار شدم تو ازم بدت می یاد و بچه رو بیشتر از من دوست داری منم برگشتم گفتم من اصلا بچه نمی خوام ما خودمون بچه ایم دیگه؛ گفت فردا اگه بچه دار نشدیم چی بازم حاضری باهم زندگی کنی ؛ گفتم بله می خواهی تعهد بدم گفت حرفت برام تعهده عزیزم؛ با وجود اینکه می دانستم مرجان خیلی وابسته هست به خانواده خودشان  من به مرجان گفتم مرجان ما جهت شروع زندگی کمی بریم جلفا زندگی کنیم یکی دو سال بعد من یک زمین دارم می فروشم باهم توی این مدت تو هم در منطقه آزاد شاغل میشی و حوصله ات سر نمی ره بعدش هم پس انداز می کنیم و میریم توی تهرون زندگی کنیم ،اونم تایید کرد و استقبال کرد من خیلی خوشحال بودم که اون به فکر زندگی هست نه مثل دخترای دیگه دنبال پزو مد و آرایش واقعا دختر فهمیده ای بود؛  یه روز مرجان زنگ زد دیدم داره گریه می کنه ؛ گفتم مرجان چی شده اتفاقی افتاده ؛ گفت نه نگران نباش ولی مریم حالمو گرفته گفتم چرا چی گفته خوب خواهر بزرگترته لابد یه چیزی گفته که صلاح بوده ؛ گفتش نه مریم گفته که عاشقان واقعی به هم دیگه نمی رسن ؛ گفتم من که پای حرفم هستم تو هم هستی گفت بلی؛ گفتم دیگه گریه نداره؛ ما باهم عهد بستیم عزیزم من هیچ موقع تنهات نمی زارم عشق من ؛ من تکرار کردم مرجان ما باید به هم برسیم اونم گفت ان شالله !!!  به هر حال روزگار همین جور می گذشت و من و اون اکثر روزهایی که تهران بودم باهم بودیم ؛ یک روز که بهمن ماه رفته بودم تهران ؛ به پیشنهاد مرجان گفت بریم به بهشت زهرا ؛ گفتم این همه پارک بریم بهشت زهرا گفتش آره ، قبول کردم باهم رفتیم با مترو سمت حرم مطهر ،  پیاده شدیم  و با یک ماشن رفتیم دقیقا نمی دونم قطعه چهل بود یا چی ،، به مزار شهدای گمنام فاتحه فرستادیم؛ و مرجان منو برد به مزار شهید احمد پلارک که شهید هشت سال جنگ تحمیلی بود؛ یه چیز باور نکردنی رو من اونجا دیدم از روی سنگ قبر این شهید جوان ؛ گلاب نم کرده بودو بوی گلاب می داد و همه زیارتش می کردند ؛ پس از زیارت به مرجان گفتم بریم به سر مزار بابای مرضی اونجا هم فاتحه بدیم مرجان گفت دیر وقته بریم من باید زودتر خونه برم منم قبول کردم و باهم راهی شدیم به سمت نازی آباد ؛ فردای اون روز دیدم یک یادگاری برام گرفته یه تابلو قشنگ که پسر داشت قایق کوچکی را که عشقش در آن بود را پارو می زد و یک کارت تبریک که دست نوشته خودش بود:  به نام خدایی که تو را آفرید ؛ بی تو هرگز نمی خواهم به آرزوهایم برسم ؛ با تو عمری می تونم به هر چی می خوام برسم ؛ عشق یعنی تا ابد فانی شدن ؛ عشق یعنی عابد و زاهد شدن؛ عشق یعنی همچو لیلا خون شدن؛ یا چو مجنون راهی صحرا شدن؛ عشق یعنی فرهادها ؛ عشق یعنی عالم فریاد ها ؛ عشق یعنی زخم کوه بیستون؛ عشق یعنی ناله های درد و خون؛ عشق یعنی  التماس و انتظار ؛ عشق یعنی تا ابد با من بمان،                       خیلی خوشم اومد از این حرکتش اون هم واقعا منو دوست داشت فردای اون روز من رفتم نازی آباد دم خونه ایشان منتظر شدم تا عشقم مرجان آماده بشه باهم بریم بیرون بعد همراه ایشون رفتیم نازی آباد یک پارک کوچکی بود اون اونجا تاب سوار شد و من هم ازش فیلم برداری می کردم خیلی ازش خوشم می اومد مخصوصا از شیطون بازیهاش ؛ پس از کمی گردش اون رفت لب تاب دوستش را تحویل بده ، پس از تحویل دادن ، من يه كار بانكي داشتم باهم رفتيم به بانك، مراجعين به بانك خيلي بيشتر بود كمي انتظار كشيديم ، در اين مدت يك پير زن مهربون در بانك هم كه كاره بانكي داشت رو به ما كرد و گفت: نامزديد، مرجان و من باهم گفتيم بله چطور مگه ، گفتش كه پا به پاي هم پير شيد مادر ، مي بينم كه جونهاي پاك و سر به راهي هستين؛ قدر اين روزا رو بدونين، من و مرجان ازش تشكر كرديم و بعد از انجام كار بانكي و خداحاقظي از پيرزن مهربون بانك رو ترك كرديم، در اين حين مامان مرجان زنگ زد به گوشی اش و سراغش رو گرفت ؛ و من هم كه فرداش عازم جلفا بودم ؛ پس از رساندن مرجان به سمت خونه شان؛ ازش خداحافظی کردم و دست دادیم به هم و از من خیلی تشکر کرد از بابت گردشی که امروز داشتیم ؛ من هم از اون تشکر کردم مي خواستم باز با يه بهونه اي دوباره تهرون بمونم و ببينمش مرجان گفتش نه ديگه برو عزيزم گفتم باشه من تا رفتن مرجان به خونه شان نگاش كردم و با اشاره از راه دور ازم خداحافظي كرد. ساعت شش پس از سوار شدن به اتوبوس باز با مرجان در رابطه با آينده و خودمون صحبت كرديم خواهرم هم همراهم بود، ما صبح رسیدیم به خونه پس از استراحت من اس ام اس براش نوشتم، دیدم جواب نمی ده ؛ گفتم شاید خوابه پس از چند ساعت اس ام اس داد که مدت سه ماه باهم ارتباط خودمونو قطع کنیم و تو این مدت من هم به درسام و کاهام برسم ؛ خیلی حرفش برام سوال انگیز بود بهش گفتم چرا گفت بابا گوشی رو ازم گرفته و مسله رو دونسته در صورتی که من نیک می دانستم همه این مسله ما را می دونند ؛ حالا من ازش خواستم باشه تو این مدت سه ماه من چه جوری از احوالت باخبر باشم گفت نگران نباش خودم زنگ می زنم ؛ از خونه بچه ها هم می تونند زنگ بزنند به خونه ما ؛ گفتم باشه اصلا فکر نمی کردم که می خواد ازم خداحافظی کنه ؛ چون من و اون همدیگرو می پرستیدیم؛ !! یک روز بعد من طاقت نیاوردم اس ام اس دادم که من نمی تونم سه ماه بی تو سر کنم ؛ اس ام اس داد برای همیشه خداحافظ ؛ وای دنیا داشت برام تیره و تار میشد دست و بدنم می لرزید از ناراحتی ؛ چرا یهو چی شد مگه من جزء احترام بهش بدی کردم ؛ چند تا اس ام اس نوشتم گفتم کی بود سنگ عشق و محبت را در سینه می زد آخرش این بود ؛ پس درست هست که دل بستن به عهد زن به مانند دل بستن به مردم کوفه هست ؛ خیلی ناراحت شدم ؛ فرداش به من زنگ زد با لحن تند خواهش می کنم هی نگو دوستت دارم دوستت دارم کتاب منو زود پست کن بیاد قطع کرد ؛ خیلی از این حرکتش ناراحت شدم ؛ ولی چون دوستش داشتم زنگ زدم گوشی رو بر نداشت پس از پست کردن کتاب و یک گوشی مبایل که براش داده بودم ؛ زنگ زدم گفتم سلام با بد اخلاقی جواب داد پست کردی یا نه گفتم همین الان پست کردم گفت دستت درد نکنه ؛ گفتم یه لحظه مرجان یه چیزای چرت و پرتی گفت و قطع کرد؛ دست و پاهام پشت فرمون ماشین بودم می لرزید همش داشتم به اون فکر می کردم نه از اون اخلاقش که مدتی باهم بودیم نه از الانش که با من اینگونه رفتار می کنه ؛ رسیدم خونه ناخوداگاه گریه ام گرفت رفتم وضو گرفتم بیام نماز بخونم که دلم کمی سبک شه، پس از تمام کردن نمازم گریه کردم تا دلم آروم بشه خدایا به عظمت تو شکر من شاید مدتی نافرمانی کردم خطا کردم ؛ ولی خدایا من اونو دوست داشتم چی شد یهو همه چیز خراب شد ؛ از ناراحتی توی گوشه اتاق کز کردم در همین حین خوابم برد بلند که شدم اس ام اس دادم مرجان آیا از من خطایی دیدی کسی چیزی بهت گفته ؛ آخه قصاص قبل جنایت چرا می کنی ؛ خدا را خوش نمی یاد با من اینگونه باشی منی که هدفی جزء خیر نداشتم؛ ؛ گفت من و تو نمی تونیم باهم زندگی کنیم بابام منو به تو نمی ده ، بابام منو به ترک نمی ده ؛ من می خوام درس بخونم ؛ من؛ من؛ من .....   ناراحت شدم از این رفتارش؛ اس ام اس دادم که مگه ترک دل نداره مگه دین شما با دین ما فرق می کنه مگه خدای دیگری تو را آفریده در این عصر ارتباطات این حرفا چه معنی داره  ؛ همدلی از هم زبونی بهتره مگه تو این مدت نمی دانستی من ترکم مگه نمی دانست خانواده ات ؛ چرا با احساس من بازی کردی چرا منو بازی دادی ، نفرینت می کنم ؛ از حق خودم نمیگذرم که خدا از حق الناس نمی گذرده ؛ و اگه عشق می گی زورکی که نیست صحبت که می کردی علامه دهر بودی پس چرا همان روزای آغازین ازم خداحافظی نکردی ؛ خداحافظی اس ام اس داد من هم گفتم خدانگهدار ولی اگه کاری داشتی به من بگو من هنوز پشتت چون کوه وایستادم ؛ بازم دلم تاب نیاورد رفتم تهران هیجدهم بهمن ماه من تهران رسیدم هوا برفی بود به مرجان اس ام اس زدم گفتم مرجان پاشو داره برف می یاد مخملل چقدر می خوابی ؛ جواب نداد؛ دوباره اس ام اس دادم که من تهرانم می تونم شما رو ببینم؛ دیدم باز جواب نمی ده؛ دوباره نوشتم مرجان من با پسر خاله ام صحبت کردم که مدارک مربیگری شنا – بستگبال و سایر مدارک رو امتحان بدی و حل بشه ؛ جواب دا من دیگه با شما کاری ندارم؛ یه بار دیگه اس ام اس بدی شکایت می کنم ؛ جواب دادم عزیزم منو تهدید نکن گلم؛ جواب داد ؛ ولم کن گم شو خفه خفه؛ بازم نوشتم عزیزم تو چطور دلت می یاد با من اینگونه باشی مگه من بهت خیانت کردم یا چه خطایی ازم دیدی ؛ جواب نداد، من اون موقع این اس ام اس هارو از پارکی که با مرجان در نازی آباد رفته بودیم و اونجایی که داشت تاب می خورد براش فرستادم؛  چشام اشک پر شده بود به پارک نگاه می کردم به جایی که نشسته بودیم به تابی که مرجان ازش تاب می خورد به سمت خونه اش رفتم ؛ مثل دیونه ها از کنار منزلشان گذشتم دلم گرفته بود با خودم گفتم ؛ مرجان اونجا دم بخاری نشسته و منو با بی مهری از خودش دور می کنه؛ من اینجا زیر برف اومدم نازش را می کشم ولی اون چطور دلش می یاد؛ خدایا دنیا چرا اینجوری شده ؛ آدما دنبال چی هستند؛ یا شاید من اشتباه می کنم شاید دنیا اینگونه باشد روزگار اینگونه باشد من ساده ام هیچ نمی دانم؛  برگشتم خونه آبجی دیدم زنگ می زنه حقیقتش دیگه می ترسیدم بردارم چون مثل لشکر شکسته خورده رمق جواب دادن نداشتم می دانستم می خواهد زخم زبون بزند؛ چند بار زنگ زد ؛ دید بر نمی دارم اس ام اس داد کاریت دارم احمق در رابطه با خودمونه ؛ زنگ زدم گفت تو خودت رو هم جر بدی بابام منو به تو نمی ده ولم کن چی می خواهی از من برو دیگه زنگ نزن؛  زنگ زدم مرجان خواهش می کنم منو اذیت نکن من خسته شدم ؛ برام فرصت بده؛ گفت من نمی خوام ازدواج کنم دیگه به من نه اس ام اس بده نه زنگ بزن ؛ بهش گفتم اگه کسی مزاحمت هست من تا آخرش هستم؛ گفت برو از زندگیم برو برو؛ خدایا من چیکار کنم هنگ کردم پاهام قدرت وایستادن نداشت همش استرس داشتم دست و پاهام می لرزید ؛ خدایا چیکار کنم خودت کمکم کن یا امیر عرب خودت به دادم برس ؛ اس ام اس دادم : مرا صد بار گر برانی دوستت دارم؛ به زندان وجودت هم کشانی دوستت دارم؛ به پیش خلق اگر نتوان حدیث عشق را گفتن، میان سینه تنگم نهانی دوستت دارم؛ کاوه   هرگز فراموشت نمی کنم ؛ زیبا روی دل پاک چند روز اس ام اس دادم جوابی دریافت نکردم مونده بودم چیکار کنم یهو گفتم بزار زنگ بزنم به مرضی دختر خاله اش که اونم گوشی رو گذاشته بود به پیام گیر و جواب نداد از یه طرفی هم می ترسیدم که نکنه زندگی اینا رو دردسر بیندازم و شوهرش بهش گیر بده که کیه- واسه همین مجبور شدم به خواهر بزرگترش زنگ بزنم و جریان رو بگم اون دختر بسیار فهمیده و پاکی هست اون نهایت راهنمایی رو به من کرد با وجود اینکه روان شناس هم بود از این کانال منو راهنمایی کرد – ان شالله توی زندگیش آه نکشه چون واقعا منو اون روز با حرفاش آرومم کرد گفت با مرجان صحبت می کنم و نتیجه رو بهم میگه – پس از چند روز من تاب نياوردم دوباره به مرجان اس ام اس زدم که با مریم صحبت کردم گفتش دیگه کار به جایی رسیده که به مریم هم زنگ می زنی هیچکی نمی تونه منو غیر از خودم ، حرفی رو برام تحمیل کنه فهمیدی؟؟!!!      – پس از سپری شدن چند روز ، من ، مامان و خواهرم را که می خواستند برن زیارت مشهد مقدس همراهیشون کردم تا تهرون، به مامان می گفتم دعا کن گره کارام وا شه خیلی شکسته شدم مامان ، مامان من اونو دوست داشتم با تمامي وجودم اونم منو دوست داشت، نمي دونم از بخت بدم يهو چي شد، كي بين ما رو به هم زد، مامان هم گفت به خدا توکل کن پسرم ناراحت نشو – دیدم مرجان زنگ می زنه خوشحال گوشی رو ورداشتم دیدم بهم حرفای بدی می زنه با داد و فریاد – با اجازه کی عکس منو گذاشتی رو وبلاگ آقای به اصطلاح با غیرت – گم شو حالم ازت به هم می خوره – منم مامان همرام بود نمی تونستم حرف بزنم گفتم باشه من زنگ می زنم ناراحت نشو – اتوبوس غذاخوری نگه داشت زنگ زدم بهش گفتم مرجان من اگه می خواستم این کارو بکنم برای چی عکسو با فتو شاپ سیاهش کردم اون عکس تمثیله به مانند سایه، بعدش هم مشخص نیست و من عمرن این کار و نمی کنم حتی اگه تو بخواهی ازم خداحافظی کنی، من خودم خواهر دارم ناموس تو ناموس من – رفته بود مثله رو به مریم گفته بود منم روم نشد به مريم خانم  زنگ بزنم حقیقت رو بگم ، آخرش دیدم خیلی ناراحته و همش دنبال بهونه هست و بازم به خاطر اینکه دوستش داشتم سکوت اختیار کردم بهش اس ام اس دادم که مرجان زندگی هم زوری که نیست صحبت یه عمر هستش اگه نمی خواهی اجباری نیست مواظب خودت باش ان شالله خوشبخت بشی ،  فردای اون روز من رسیدم تهرون با مامان و آبجی خداحافظی کردم گفتم منو از دعاي خود بي نسيب نزاريد به ليلا گفتم كه مرجان رو هم دعا كن، پس از خداحافظي از مامان و آبجي، خودم که امتحان داشتم به سمت نازی آباد فنی و حرفه ای روبروی بیمارستان امیرالمومنین رفتم ،اون روز از کنار خونه عشقم مرجان رد شدم و تمام خاطرات مثل پرده سینما از ذهنم برام نمایان شد، بغض منو گرفته بود سر کوچه شان دو پرچم تسلیت هم آویزان بود دو نفر از همسایگانشان دار فانی را وداع گفته بودند –  وضعیت روحی بدی داشتم ، انگاری دنیا برام بن بست شده، هیچی برام خوشایند نبود، پسرا رو می دیدم که دست در دست دوست دخترانشان داده بودند و باهم گل می گفتند و گل می خندیدند، این روزا مصادف است با روز والنتین یا والنتاین،  به جای اینکه من و مرجان به هم این روز تبریک بگیم .....!!!  ناخوداگاه به اون روزایی که با مرجان باهم بودیم فکر مي کردم ، پس از امتحان به سمت انقلاب رفتم، ميدان انقلاب يادآور تمام لحظه هام و آشنايي ام با مرجان زيبا بود، به دوستم آرش زنگ زدم و مدتی باهم گشتیم و کمی باهم درد دل کردیم اون منو دلداری داد و فرداش عازم جلفا شدم .حالا روزا و شب ها با خیالش به سر می برم؛ مثل یه آدم دیونه یه اس ام اس میاد از جام می پرم باز خبری نیست؛ تا چشمم به تابلو می خوره یا یادگاریهاش یا عکساش دلم خون می شه، باهاش عهد بسته بودیم که تا قیامت باهم هستیم هیچکس و هیچکی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه، پس همه چیز دروغ بوده خدایا ......... از من نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی اگه بگم راز دلم رو تو هم دیگه با من نمی مونی آخه چرا مرجان ؟  گوهر خود را هویدا کن ؛ کمال این است و بس خویش را در خویشتن پیدا کن ؛ کمال این است و بس چند می گویی سخن از درد و عیب دیگران؛ خویش را اول مدوا کن کمال این است و بس پند من بشنو ؛ بجز با نفس شوم و بد سرشت با همه عالم مدارا کن ؛ کمال این است وبس چون بدست خویشتن تو بستی تو پای خویشتن تن به دست خویشتن وا کن   کمال این است و بس    
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:8  توسط کاوه  | 

دلتنگی

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!!!!

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

 

با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند

 

شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند

 

باور ما نمی شود در سر ما نمی رود

 

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

 

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

 

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم

 

مقصد و مقصودم تویی

 

عشق و معبودم تویی

 

از تو حذر نمی کنم

 

سایه ام اگر سفر کند

 

چاره کار ما تویی یاور و یار ما تویی

 

توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند

 

مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم

 

قاضی درگاه تویی حکم سحرگاه تویی

 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

 

در دو چشــمش گناه می خندید

بر رخــــش نور مـــــاه می خندید

در گــــــذرگاه آن لــــبان خــموش

شـــــعله یی بی پناه می خندید

شـــــرمـــناک و پر از نیازی گــنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشـق ، حاصلی برداشت

سایه یی روی سایه یی خم شد
در نــهانــــگــــاه رازپـــرور شــــــب

نفســـــی روی گـــــونه یی لغــزید

بوسه یی شـــــعله زد میان دو لب

برام از خاطــــره سنگری بساز   بید بی ریشه رو ، شن باد میبره    

شعر: بوسه

شاعر: فروغ فرخزاد

 

تفاوت عشق و هوس{ در ارتباط دختر و پسر یا در ازدواج}

عشق معطوف به غیر از خود است. در حالیکه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زیر را مقایسه کنید:
- ( من) دوستت دارم

- ( من) برات می میرم                                                                                      
- (برای من) هیچکس مثل تو نمیشه
- ( من ) همیشه به فکر توام
-( من) را فراموش نکن
- ( من ) از تو رنجیدم
در حالیکه در عشق، توجه به حالتها و لذتهای خود نیست. و خواست و شرایط معشوق جایگزین خودخواهی فرد می شود.
جمله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای


2 – هوس پاسخ به یک نیاز جسمانی و روانی است، مثل نیاز به آب، نیاز به اکسیژن ، نیاز به غذا. ولی عشق فراتر از یک چنین نیازی هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشکوفایی فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمی کند، کوچک نمی کند. عشق عزت و احترام دارد و این احترام از روی بی نیازی و بزرگی عشق حاصل می شود. شاید در فیلم ها دیده و شنیده باشید که فردی می گوید« من عشق را گدایی نمی کنم».
هر چه جز عشقست، شد ماکولِ[1] عشق
دو جهان یک دانه پیش نَولِ[2] عشق
دانه یی مر مرغ را هرگز خورَد؟
کاهدان مر اسب را هرگز چَرَد[3]؟


3 – عشق محدود کننده و زندانی کننده معشوق نیست. عشق آزاد کننده است. اگر فردی را مجبور کنیم که همه علائق ، سلیقه ها و تفکراتش را فقط متوجه ما کند و فقط به ما بیندیشد، او را محدود به خودمان کرده ایم، نه اینکه عاشق خودکرده باشیم. در واقع این عشق نیست، این یک هوس است و ما را وابسته به شخص دیگری نموده است.
آنکه او بسته غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
باغ سبز عشق، کو بی منتهاست  
جز غم و شادی درو بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت، برترست 
بی بهار و بی خزان ، سبز و ترست
در نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق، دریایی ست قعرش ناپدید.
 
4 – عشق با بدبینی و سوء ظن همراه نیست. عشق یک اعتماد است. یک اطمینان است و پس از شناخت رفتار، گفتار و احساسات معشوق، و به جهت یک آگاهی عمیق به وجود می آید. لذا ابتدا اعتماد به وجود می آید و بعد عشق منعقد می شود.
بعضی ها می پرسند «باید اول عاشق شد بعد ازدواج کرد یا اول ازدواج کرد بعد عاشق شد؟!»
در جواب باید گفت: اگر بعد از ازدواج بخواهی عاشق بشوی که کار از کار گذشته است و آن فرد هر خصوصیت یا رفتار و یا افکار و احساسی که داشته باشد، باید تحمل کنید، نام این عشق نیست.
از طرف دیگر بدون بررسی ، شناخت ، تحقیق و ارتباط رسمی چگونه می توان عاشق فردی شد تا در پی آن ازدواج کرد؟ ( یعنی روش عاشق شدن قبل از ازدواج چگونه است)
خلاصه اینکه، طی یک فرایند رسمی که خانواده ها در جریان هستند، و ارتباطات شما آشکار و شفاف هست. با مشورت و بررسی شما و خانواده هایتان از فرد مقابل آگاهی به دست می آورید، تناسب رفتارها، نقاط ضعف ، احساسات و افکار یکدیگر را می سنجید و سایر معیارهای مطلوب را دقیقا ارزیابی می کنید. بدیهی است که اگر این موارد مثبت باشد خواه ناخواه شما عاشق فرد می شوید( نه هوس پیدا کنید).
اما هوس اینست که معمولا به صرف مجاورت ایجاد می شود. همکلاسی، هم محله ای، همکار، فامیل و ...، می بینید، خنده ها و عشوه هایش را حس می کنید، شیطنتها ، بازیگوشی ها، و کلاس گذاشتن هایش را نظاره می کنید، به دلتون می افتد که عاشقش هستید و با خیالات مستمر از او غولی می سازید که فقط بعد از ازدواج شکسته می شود و واقعیت آن روشن می شود. معمولا چنین دو نفری به جای شناخت یکدیگر، انرژی خود را صرف احساسات یکدیگر می کنند، دل میدهند و قلوه می گیرند، هر روز به تعداد زیادی برای یکدیگر می میرند، یا حداقل غش می کنند  و تعارفات کلاس بالا نصیب هم می کنند، از وجود یکدیگر ممنون می شوند، از هم زیاد تشکر می کنند، با مطالعاتی که در مورد مخ زنی دختر یا پسر در اینترنت یا ....آموخته اند سعی می کنند طرف مقابل را شیفته خود سازند ( به هر قیمتی)به هم زیاد کادو می دهند، متون ادبی جالب ، آهنگهای احساس نواز، و مبالغه های غیر عقلانی به یکدیگر پیشکش می کنند، کم کم نقش پدر، مادر، دوستان، همکاران و ... را حذف کرده و همه را یک جا به محبوب خود پیشکش می کنند، و وقت خود را یا با او پر می کنند یا با خیالات او سر می کنند و در خیالات خود او را تک ستاره ای می دانند که آسمان قلب آنها را نورانی می کند، بدون او زندگی معنی و مفهوم و شور خود را از دست می دهد. او یک انسان نیست، یک فرشته است، او هیچ عیبی ندارد، و فقط و فقط مهر و عشق و صفا و نقاط مثبت است. تصور از دست دادن او ، کابوسی وحشتناک هست. مفعول شعرهای تمام ترانه های شاد و غمناک به نوعی به محبوب آنها بر می گردد، واینگونه این احساسات غیر قابل کنترل می شود ، در حالیکه عشق همانطور که گفته شد، فرایند مشخصی از آگاهی می باشد. منظور این نیست که از احساس تهی باشد، نه ، اما احساس یکی از پارامتر های مهم در کنار پارامترهای آگاهی هست که نمی تواند جای خالی دیگر خصیصه ها را پر کند.
احساس انفجار آمیز در رابطه ها منجر به تحریف واقعیت ها شده و آنقدر آب را گل آلود می کند که خود فرد به هیچ وجه قادر به شناخت صحیح طرف مقابل خود نیست. و پس از فروکش کردن احساست، پس از ازدواج ، تفاوت میان خیالات خود و واقعیت ها را درک می کنند.
 love عشق


5 – عاشق، خود را ملزم می داند که حریم عشق و معشوق را رعایت کند و هنجارها را به نفع لذت خود نمی شکند. عاشق در پی کام گرفتن از معشوق، پیش از آنکه این حریم کامل و رسمی شود، نیست. باید کانون خانواده شکل گیرد و انعقاد پیمان زناشویی انجام پذیرد و طرفین مسئولیت زندگی و تعهد کامل را نسبت به هم بپذیرند. هر گونه خلوت، لمس و ارتباطی که جنبه لذت جویی داشته باشد (قبل از تعهد کامل زناشویی و در چارچوب قانون)، صرفا آسیب پذیری عشق را به همراه دارد و این آزمایش کردن عشق نیست، بلکه سیراب کردن هوس و عطش شهوانی است.
عشق هایی کز پیِ رنگی بُوَد
عشق نَبوَد ، عاقبت ننگی بود       
 
6 –  چنین مواردی از نشانه های هوس هستند: زودرنجی، قهر و آشتی ، دل خوری، نگرانی، تردید ، عجله در به نتیجه رسیدن، امروز و فردا کردن، زبان بازی کردن، با چند نفر ارتباط صمیمی وعمیق عاطفی گرفتن، رویاپردازی در مورد فرد، چشم پوشی از نقاط ضعف آن شخص و ... ، همه از نشانه های هوس است، در حالیکه عشق ، قامتی رعناتر، بزرگتر ، قوی تر و منحصر به فرد دارد و از همه مهمتر آرامش بخش است و نگرانی از درست رفتن، ندارد. عشق هایی که نگرانی آفرین، اضطراب آور و دمدمی مزاج و به ظواهر فرد بستگی دارد، همان هوسها هستند که « محور من» در آنها قوی است . یعنی فرد همه چیز را برای خودش می خواهد ، نه معشوق
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد
شاد باش ای عشقِ خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علت هایِ ما
ای دوایِ نخوت و ناموسِ ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسمِ خاک از عشق ، بر افلاک شد
کوه، در رقص آمد و چالاک شد
 
7 – عشق پیش نیاز لازم دارد.
یعنی فرد باید رشد کند و از مراحلی بگذرد تا نوبت به عاشق شدن برسد. کسی که هنور با والدینش درگیر است، سازگاری با همکاران ندارد، رابطه صمیمانه ای با دوستانش ندارد. افسرده و مضطراب است، تصمیم های مهمی در زندگی نگرفته یا به اجرا در نیاورده است، از این شاخه به آن شاخه می پرد، هدف زندگی خود را شفاف ترسیم نکرده است. و حتی در انتخاب هنجارها به انتخاب ثابتی برای وضع ظاهری ، پوشش و نحوه رفتارش نرسیده است و مردد بوده و روز به روز شکل به شکل می شود و هویت خود را نیافته است، مانند کودک پیش دبستانی است که برای اردو به دانشگاه رفته باشد، او هرگز نمی تواند در نقش دانشجو باشد. حتی اگر بر روی صندلی های دانشگاه بنشیند. لذا عشق پس از بلوغ عاطفی ، بلوغ اجتماعی، بلوغ فکری، بلوغ روانی و ...، پیدا می شود، در غیر این صورت فقط هوس خامی بیش نیست.
 
8 – عشق باید یک وحدت و یکپارچگی بین شما ، افراد و همه هستی ایجاد کند. اگر رابطه دختر و پسری، با پنهان کاری، تعارض ، درگیری با دیگران، احساس گناه، اضطراب، تردید، و قطع روابط اجتماعی با دیگران، مشکل در شغل ، تحصیل ، روابط خانوادگی و ...، همراه هست باید مطمئن شد که هوس، خود را به جای عشق به آنها معرفی کرده است. و چنین شروعی برای رابطه، پایان هایی به مراتب دردناکتر و فجیع تر به همراه دارد.
در نگنجد عشق در گفت و شنید 
عشق، دریایی ست قعرش ناپدید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:4  توسط کاوه  | 

تقدیم به زیبای مشرقی

  

  تقدیم به کسی که با شکوفه های بهار آمد

مرجان زیبا

 امابرای من تنها بهارنبود . بهشتی بود دردل کره خاکی دلم .

 تو درپائیزبرگ ریز دستان سرد مرا گرفتی ومرا به باغ دلت راه دادی و من حالا می بینم که   دنیای دلت چه بزرگست و من چه ذره ناچیزی در این سبزه زار بی انتها. کمک کن تا لایق دلت باشم . کمک  کن آنگونه باشم که باید.

یــــزد غربت بوی باران؛ اردان بهشت من 

 مهربانی از تو و عشق از من .

 سلام پرنده ی کوچک خوشبختی من

 سلام و به امید یه جهان پر از عشق ،پر از محبت و پر از نور برای تو. یه دنیا زیبائی به   زیبائی  چشمهای نازنین تو.

 یه دنیا مثل قلب تو صاف و صادق و مهربان .

 هستی من تو ، تمام وجود من تو ، نور دیدگانم تو .

 توئی که به گوشه چشمی عشقی گرم وزیبا آفریدی .

 توئی که به کرشمه ای آتش در من افروختی .

 توئی که پاکی چون دریا.

 زلالی چون آب .

 روانی چون باران .

 تو پادشاه سرزمین عشقی .

 تو خود عشقی .

 می پرستمت .

 برای من بمان همان گونه عاشقانه . تمام عمر من به فدای تو.به فدای نیم نگاه تو و یک نفس تو

 تو تنها ترین معشوق منی .

 مهربانم

 امیدوارم بتوانم لایق تو باشم . به پاس مهربانیت ، تا ابد با تو خواهم ماند.

 دوستت دارم.

 دیوانه ات خواهم ماند

 

ميخواهم برايت بنويسم، اما مانده ام که از چه چيز و چه کس بنويسم؟!


از تو که بي رحمانه مرا تنها گذاشتي يا از خودم که چون تک درختي در کوير
خشکم؟

 از تو بنويسم که قلبت از سنگ بود يا از خودم که شيشه اي بي حفاظ بودم؟
امشب ازچه بنويسم؟از دستهايت که فقط سنگيني سيليهايت را به يادم مي آورد

يا از دستهايم که هر شب به سوي آسمان بلند ميکردم و از خدا به دعا ترا
ميخواستم و ديدگان باراني ام را همسفر دعاهايم ميکردم تا واسطه ي شفاعتم شوند؟

 

مرجان تو بگون چه بنویسم ؟

 

از قلبي که مرا نخواست يا از قلبي که تو را خواست؟ شايد هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشوم دادستان تو را مقصر نداند و بر زودباوري قلب من که تورا بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند...شايد از اينکه زود دلبسته شدم
و از همه ي وابستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم به نوعي گناهکار شناخته شوم.

نه!نه! شايد هم گناه را بر گردن چشمان تو بگذارند که هيچ وقت مرا نديد يا ديد و ناديده گرفت چون از انتخابش پشيمان شده بود...
مهرم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم که شايد دوري موجب دوستي بيشترمان شودو تو معناي (دوست داشتن) يعني سفر به رويا را بداني.
شايد تو راست ميگفتي دوست داشتن حقيقتي بود براي شاد بودن قلبي که در قفس سينه اش به ياد تو مي تپد.

 شايد از نظر تو دوست داشتن و مهر ورزيدن بي معناست

 اما وقتي حضورش را در قلبت حس کني برايت معناي بودن ،

 ماندن و خواستن را پيدا ميکند. چه سود که تو آنرا در قلبت حس نکردي و
معنايش را ندانستي ، از من بريدي و از اين آشيان پريدي مگر از من چه بد ديده بودي اي نامهربان که ترکم کردي و دل برتنهائيم نسوزاندي.
اي کاش هيچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود ، اي کاش هرگز نديده بودمت و دل به توی دلشکن نمي بستم. اي کاش هيچ گاه عطر ياد و خاطرات گذشته در
مشام روحم باقي نمانده بود تا امروز مجبور به تحمل مجازات تنهايي شوم. اي کاش از
همان اول بي وفايي و ريا کاري تو را باور داشتم و اي کاش هيچ گاه
قدم در زندگي سردم نمي گذاشتي و من هيچ وقت صداي قدمهايت رادر کوچه ي بن بست زندگي ام نشنيده بودم اما تو آمدي و در قلبم نشستي و معناي
دل بستن را به من آموختي اما زود رفتي و عهد ديرينمان را شکستي و دلم را به آتش کشيدي  و تا خاکستر آنرا بر باد ندادي که جاي پايت را پاک کني آسوده
نشدي.
تنها مرحمي که بر زخم قلب و روحم دارم اشکهاي لبريز از ملالي است که بي اختيار از ديدگانم روان است . تو گريستن را با رفتنت به من آموختي .
انتظار باز آمدنت بهانه اي براي هاي هاي گريه هاي شبانه ام شد و علتي براي چشم به راه دوختنم.
اما... امشب مينويسم تا تو بداني که ديگر با ياد آوري اولين ديدارمان چشمانم پر از اشک نميشود چون بي رحمي آن قلب سنگين را باور دارم.
امشب ديگر اجازه نخواهم داد که قدم به حريم روياهايم بگذاري چون اينبار من اينطور
خواسته ام.
هر چند که علت رفتنت را نمي دانم و علت پا گذاشتن روي تمام حرفهايت را اما،...بی انصاف ما به هم قول داده بودیم ؛ چه شد آن همه پیمان!!!

 

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟

 

در شعله نرقصیدی ، پروانه چه می دانی؟

 

لبریز می غم ها ،شد ساغر جان من

 

خندیدی و بگذشتی ، پیمانه چه می دانی؟

 

یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او

 

ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟

 

من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم

 

راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟

 

عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن

 

ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟

 

تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را

 

مقصود یکی باشد، بیگانه چه می دانی؟

 

دستار گروگان ده، در پای بتی جان ده

 

اما تو ز جان غافل، جانانه چه می دانی؟

 

ضایع چه کنی شب را، لب ذاکر و دل غافل

 

تو ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:48  توسط کاوه  | 

سوختم از نگاهی که منو به کوی عدم برد

           

 

 

شیخ صنعان که چنین جاه و مقام و مرتبه ای در کمالات داشت

چند بار در خواب دید که در ولایت روم بتی را سجده می کند

و چون بیدار شد به نور یقین دانست که خطر و امتحان بزرگی در پیش است

و چاره ای ندارد و باید به سفر روم برود.

پس عزم روم نمود و چهارصد شاگرد و مریدش نیز به پیروی او

در سفر به ولایت روم همراه او شدند.

زمانی که شیخ به روم رسید

ناگهان بنا و عمارت با شکوهی را مشاهده کرد

که دختر ترسا و مسیحی در کنار پنجره آن عمارت نشسته بود

دختر ترسا آنقدر زیبا بود که آفتاب بر جمال او حسد می ورزید

و هر کس عاشق او می شد ،

از شدت اشتیاق و عشق قبل از رسیدن به او جان تسلیم می کرد:

 

از قضا را بود عالی منظری    بر سر منظر نشسته دختری

دختری ترسا و روحانی صفت       در ره روح اللهش صد معرفت

هر دو چشمش فتنه عشاق بود     هر دو ابرویش بخوبی طاق بود

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت     نرگس مستش هزاران دشنه داشت

منطق الطیر

دختر ترسا با دیدن شیخ نقاب پس می زند

و شیخ با دیدن چهره بی نقاب دختر تمام وجودش از عشق آتش می گیرد

و عشق آن زیبارو تمام هستی و ایمان و مقام و شهرت شیخ صنعان

را به غارت می برد:

 

دختر ترسا چو برقع بر گرفت    بند بند شیخ آتش در گرفت

عشق دختر کرد غارت جان او    کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسائی خرید    عافیت بفروخت رسوایی خرید

 

شاگردان شیخ چون این حالت را دیدند شروع به نصیحت شیخ کردند

اما هیچ فایده نداشت ،

زیرا نصیحت در عاشق آشفته دل و درد بی درمان عشق هرگز اثر نمی کند:

عاشق آشفته فرمان کی برد     درد درمان سوز درمان کی برد

منطق الطیر

 

قسمت دوم

 

 

و شیخ  بی دل و بی قرار در کوی دلدار ساکن می شود

و یارانش به دلداری او می پردازند:

یکی از یارانش گفت ای شیخ بزرگ برخیز و غسلی کن

و این اندیشه بد را از دل بران و شیخ می گوید

امشب صدها بار با خون جگر غسل نموده ام:

 

هم نشینی گفتش ای شیخ کبار     خیز، این وسواس را غسلی برآر

شیخ گفتش امشب از خون جگر     کرده ام صد بار غسل ای بی خبر

 

مرید دیگری می گوید شیخ بزرگ تسبیحت را کجا افکندی

و شیخ پاسخ می دهد تسبیحم را دورافکندم تا زنار بر بندم

( زنار کمر بند مخصوص مسیحیان بوده تا از مسلمانان باز شناخته شوند)

آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست    کی شود کار تو بی تسبیح راست

گفت تسبیحم بیفکندم ز دست    تا توانم بر میان زنار بست

 

و یکی از مریدانش می گوید:

شیخا بر خیز و دست از این کار عاشقی بردار و نماز بگذار

و شیخ در جواب می گوید:

صورت آن یار زیبا را نشانم دهید تا رو به محراب صورتش دایما نماز بگذارم:

آندگر یک گفت ای دانای راز    خیز خود را جمع کن اندر نماز

گفت کو محراب روی آن نگار   تا نباشد جز نمازم هیچ کار

 

و هر یک از مریدان به تناسب حال نصیحت در خور نمودند

و پاسخ مناسبتری شنیدند و شیخ با این پاسخها نشان داد

که عشق او به دختر ترسا بسی کاری است

و او قصد کنار نهادن این عشق را ندارد. و ساکن کوی دلدار می شود.

از دیگر سو دختر ترسا  با دیدن این وضعیت از خدمتکارانش می خواهد

که از حال شیخ جویا بشوند و بپرسند

که درد و گرفتاری او از کجاست و اگر او نیازمند مال و منال است به او مال بدهید.

اگر بیمار است طبیب برایش خبر کنید و اگر گناهکار است

من برایش از حضرت مسیح شفاعت می طلبم اما اگر عاشق است

دلدارش را خبر کنید چونکه علاج عشق نه در دست ماست و نه در دست حضرت مسیح  زیرا درد عشق را فقط دلدار می داند و فقط او قادر به درمانش است:

اگر از عشق باشد مضطرب حال     ز معشوقش خبر گیرید احوال

و لکن چاره اش در دست ما نیست    دوای او در این دارالشفاء نیست

بگوییدش به صد رفق و مدارا       که ناید  چاره عشق از مسیحا

بود درگاه دلدارش سزاوار       که رنج دل نداند غیر دلدار

وحدت هندی

اما هر چند آن نگار زیبا رو خود را در ظاهر به بی خبری زده بود

اما دلش از جان شیخ آگاه بود و تجاهلش نیز از روی ناز محبوبی بود:

اگر چه ناز محبوبی به سر داشت        به او از راه دل لطفی دگر داشت

وحدت

و چنین بود که شیخ نزدیک به یک ماه در کوچه ترسا زاده نشست

و حتی با سگان کویش هم نشین شد

تا دختر بر بالینش آمد و خودش از حال شیخ جویا شد

و شیخ به عشق دختر اقرار نمود و گفت که دلم از دوریت خون است

چشمانم چون ابر در بارش است و وجودم از عشق تو بی قرار است.

دختر ترسا از روی ناز و تکبر پاسخ داد

که تو پیری و از شدت پیری بی عقل و خرف گشته ای.

لباس عشق برازنده تو نیست  تو باید در تدارک کافور و کفن باشی.

شیخ پاسخ می دهد هر چه دلت می خواهد

بر من بگو اما بدان که عشق پیر و جوان نمی شناسد

و عشق بر هر دل بنشیند  آن دل را آشفته می سازد:

عاشقی را چه جوان چه پیر مرد      عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد

عطار

دختر ترسا می گوید اگر تو در عشقت مردانه ایستاده ای

باید چهار شرط را بجا آوری و آن چهار شرط عبارتند از:

 

بت پرستی کن، قرآن  بسوزان،شراب بنوش و ایمانت را کنار بگذار:

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز   خمر نوش و دیده را ایمان بسوز

شیخ گفت:

شراب می نوشم اما آن سه کار دیگر را نمی توانم .

دختر ترسا گفت کسی که هم رنگ یارش نباشد

او یار نا صادق است

پس اگر تو در عشق به من صادقی باید اسلام را کنار گذاری

و دین من را قبول کنی و شیخ قبول کرد

شیخ را به شرابخانه بردند

و شیخ از یک سو با نوشیدن شراب و از سوی دیگر

از جمال دختر ترسا چنان مست شد

که نزدیک بود دستش را در گردن ترسا زاده کند

که دختر گفت اکنون اگر قصد داری به من برسی

باید به دین من اقرار نمائی و شیخ چنان کرد

و شیخ را به دیر ترسایان بردند و شیخ جامه اسلام کنار نهاد

و مسیحی گشت و زنار بست و همه آنچه را که می دانست

از قرآن و اسلام همه را به کلی فراموش کرد

شیخ چون در حلقه زنار شد   خرقه آتش در زد و در کار شد

دل ز دین خویشتن آزاد کرد     نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد

آنگاه رو به دختر ترسا کرد و گفت :

ای دلبر زیبا هر آنچه خواستی انجام دادم .

شراب نوشیدم و بت پرستی کردم و بلایی از عشق بر سرم آمد

که هیچکس نبیند.از عشق تو بود که همه رازهای سینه ام و گنجینه معرفتم

از بین رفت و اکنون چون کودکان نو آموز مکتب شده ام

و انگار تازه الفباء می آموزم و ابجد می خوانم:

ذره عشق از کمین در جست جست    برد ما را بر سر لوح نخست

تخته کعبه است ابجد خوان عشق     سرشناس غیب سرگردان عشق

و اکنون من وصل تو را می خواهم

و این همه کار را به امید وصل تو و رسیدن به تو انجام داده ام

وصل خواهم و آشنایی یافتن     چند سوزم در جدایی یافتن

دگر بار دختر ترسا گفت که کابین و مهریه من بسیار سنگین است

و من سیم و زر زیاد می طلبم و تو بی چیزی بهتر است

از عشق من درگذری.

شیخ گفت اینهمه مرا دردسر نده و بهانه تراشی نکن نمی بینی

که به خاطر تو دین و ایمان و دوستانم را از دست داده ام

آیا این چنین رفتاری با من درست است؟

ترسا زاده که او را مرد کار و جدی یافت گفت:

پس به جای مهریه من باید یکسال خوکبانی و خوک چرانی کنی

تا آنگاه به من برسی. شیخ یک سال تمام خوک چرانی کرد:

رفت پیر کعبه و شیخ کبار   خوک وانی کرد سالی اختیار

یاران شیخ با دیدن حال و روز شیخ او را ترک نموده

و به جانب کعبه روان شدند،

در کعبه یکی از شاگردان شیخ که با او نبود

از شاگردان دیگر حال شیخ را پرسیدند:

و شاگردان همه ماجرا را تعریف نمودند.

آن شاگرد کعبه نشین ناراحت گشت و گفت :

اگر شما با شیخ خود همرنگ بودید باید هر چه او می کرد پیروی می کردید

و با او زنار می بستید و مسیحی می شدید.

پس شرم بر شما که شیخ خود را رها نموده اید.

شگردان پاسخ دادند که ما خواستیم

تا با شیخ همراه و همگام شویم اما او قبول نکرد و به ما گفت:

دنبال کار خویش رویم.

آن مرید کعبه نشین گفت گرچه از در شیخ باز گشته اید

اما از در حق نباید برید و باز گشت پس :

گرچه از شیخ خویش کردید احتراز    از در حق ارچه می گردید باز

و شاگردان به اشاره آن مرید

خاص چهل شبانه روز به تضرع و دعا و چله نشینی پرداختند

تا دوباره شیخ خود را بازیابند.

سر انجام پس از چهل شبانه روز زاری و التماس ،

آن مرید خاص در حالت رویاء و شهود  حضرت مصطفی(ص) را دید

و به دامنش در افتاد که ای رهنمای عالمیان؛

به خاطر خدا شیخ ما را از گمراهی نجات بخش.

حضرت پیامبر پاسخش می دهد

که به خاطر همت عالی تو که برای رهایی شیخ

به خداوند توسل جستی شیخ را رها نمودم.

گرفتاری شیخ از آن جهت بود که از دیر باز غباری در وجود شیخ بود

که او را گرفتار نموده بود و من شفاعتش کردم

تا توبه نمود و آن غبار از میان رفت و او توبه کرد و از گناه پاک گردید.

ادامه دارد....

              

 

 

گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  ِداستان من

یک شب بیا و ضامن  ِ من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من

   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:1  توسط کاوه  | 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ، تو را التفاتی به اسیران بلا نیست تورا .....

گفتی شتاب رفتن من از برای توست ؛ آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جـــفا نیست تو را

 

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

التفاطــی به اسیـــران بلا نیست تو را

 

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

 

فارغ از عـــــــاشق غمناک نمی باید بود

جان من این همه بی باک نمی باید بود

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

هم ره غـــــیر به گلگشته گلستان باشی

 

 مـــــــرجان عاشقتم

هر زمان با دگری دست به گریبان باشی

زان بیاندیش که از کـرده پشیمان باشی

 

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حــیرانی ما آری و حــیران باشی

 

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جــور برای تو کشد

 

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود

غـــــیر را شمع تار نمی باید بود

 

همه جا با همه کس یار نمی باید بود

یار اغیار دل آزار نمی باید بود

 

تشنه ی خــون من زار نمی باید بود

تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود

 

من اگـــــر کشته شوم باعث بدنامی توست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

 

دیگری جــز تو مرا این همه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

 

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگـین دل بـــیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با من بیمار نکرد

هـیچ کس این همه آزار من زار نکرد

 

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم و آزار مکــــش از پـی آزردن من

 

جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است

بر ســــر راه تو چون خــاک فـتادن غـلط است

 

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پــر گـــرد به راه تو نهادن غلط است

 

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است

جان شــیرین به تمنای تو دادن غلط است

 

تو نه آنی که غــم عاشق زارت باشم

چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سـر سامانم و تدبیری نیست

 

از غمت ســر به گریبانم تدبیری نیست

خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست

 

از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست

چه توان کـرد پشیمانم و تدبیری نیست

 

شــــرح درمانــدگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

 

نخل نـو خـــیز گلسـتان جهان بسیار است

گل این باغ بسی سر به روان بسیار است

 

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

تــرک زریـن کــمر مــوی مـیان بسیار است

 

با لـب هـمچو شـــکر تنـگ دهــان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است

 

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو

به کـمند تو گــــرفتارم و می دانی تو

 

از غم عشق تــــــو بیمارم و می دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

 

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو

از برای تــــــو چنین زارم و می دانی تو

 

از زبان تــــــــــو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نــــو که آزرده شوم از خوی ات

دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات

 

گوشه ایی گیرم و من برنیایم سوی ات

نکنم بار دگـــــــــــر یاد قـــد دلـجوی ات

 

دیده پوشـــــــم ز تماشای رخ نیکوی ات

سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات

 

بشنو پند و مکـــــن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

 

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تــــو خودکام به ناکام روم

 

 

صد دعـا گویم و آزرده به دشنام روم

از پی ات آیم و با من نشوی رام روم

 

دور دور از تو من تیره سر انجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

 

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد

جان من این روشــــی نیست که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

یار شــــــو با من بیمار چه می پرهیزی

 

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی

بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خون خوار چه می پرهیزی

نه حـــــــدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

 

که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن

چین بـــر افروزن و یکبار به ما حرف مزن

 

درد من کشته شمشیر بلا می داند

سوز مــن سوخته داغ جفا می داند

 

مسکن ام ســـاکن صحرای فنا می داند

همه کس حال من بی سر و پا می داند

 

پاکبازم همه کس طوق مـــــرا می داند

عاشق ات همچون من نیست خدا داند

 

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کــــوی تو آواره شوم

 

از سر کوی تـو با دیده ی تر خواهم رفت

چهره آلوده به خون آبه جگر خواهم رفت

 

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ســحر خواهم رفت

 

نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

 

نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت

 نیست باز آمدنم باز اگــــر خواهم رفت

             

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند آمال جــفای تو ستمگر باشم

 

چند پیش تـو بقدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

 

مــــیروم تا به ســجود بت دیـگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

                                     

 

خود بگون از تو کشم ناز و تغابن تا کی

طاقتم نیست از این پیش تحمل تا کی

سبزه ی دامن نسیرین تو را بنده شوم

ابتدای خــط مشکین تــــو را بنده شوم

 

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم

گـــره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم

 

حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم

طـرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم

 

اله اله ز که این قاعــده اندوخته ای

کیست استاد تو اینها ز که آموختی

 

این همه جور که من از پی هم می بینم

زود خود را به سر کــــوی عدم می بینم

 

دیگران راحت و من این همه غم می بینم

همه کس خــرم و من درد و الم می بینم

 

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

 

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حـــرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

 

آنچان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع و لطف و عنایت نکنم

 

پیش مردم ز جـــــــفای تو حکایت نکنم

زیــــــن  قصه درد تو، هر جا روایت نکنم

 

دیگـــــر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم

 

 

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:54  توسط کاوه  |